همه چی شادی اوره!
اما امرووز همه چیز مثل روزای دیگس!
یک روز تکراری دیگر!اما نه....
کمی تیره تر!چرا؟؟
اها یادم امد امروز روز عشق نمیدانم چرا خندم می گیره؟؟و اشکم سرازیر می شه!عشق...
توی یک رابطه عاشقانه یا باید لیلی باشی یا مجنون!
شایدم شیرین شایدم خسرو!
اما اگه ۱دفعه فرهاد بشی چی؟؟؟
هدیه روز عشقت ۱ تبر می شه که فقط به درد فرق سرت می خوره!
شایدم ۱ طناب ۱ مشت جرعت که فرهاد داشت
.....
من چی؟
می تونم خودمو از یاد تو و فکر تو خلاص کنم؟؟
کی منو به ۲متر طناب مهمان می کنه؟؟ شایدم چند لیتر بنزین...
زندگی ارزش ماندن نداره!
باید گذاشتو رفت به شوی رهایی
خدایا من تو روزه عاشقا فقط از تو کمی جرات می خوام
می دانم که نا امیدم نمی کنی!
والنتاین مبارک
من از احتمال رفتن هم سخن مگو ، می ترسم .
ازهجوم خالی اطراف وقتی دیگر نباشی ،
از جادوی بی تفاوتی لغزیدن در مرداب فراموشی ...
از همه اینها می ترسم .
عزیز روزهای بارانی ام ،
می ترسم آن روزهایی را که راه خانه را گم می کنی ،
روزهایی که دستت به بلندی بنفش آسمان نمی رسد ،
روزهایی که یک جهان اضطراب سهم رویاهایت است ... تنها بمانی .
می ترسم با مویه های باد در روزهای ناگزیر تشویش تنها بمانی .
می ترسم ، آخر زیاد حوصله نداری .
می ترسم خدای ناکرده همه نسبت هایت را با دالان های بازی مان انکار کنی !
بگویی : « من پروانه تر از این حرف هایم » و پیله گی خود را از یاد ببری .
آی همبازی ... نکند همه روزهایی که بر من بی تو می گذرد ، بی من باشی .
می ترسم دیر کنی ، آنقدر دیر که پیدایم نکنی .
می ترسم جایی زیر دست و پای دلتنگی بمانم و تو هم دیر کنی .
می ترسم آنقدر دیر بیایی که کلید گم شود .
روزی بیایی بی کلید ، پشت در، زیر باران بمانی .
چه حرف هایی می زنم ...
..........
من فقط ترسیده ام ، از احتمال نیامدن تو و نیامدن باران
... همین
این نامه فقط برای توست
اامروز ۲۳ خرداد ۸۷
ثانیه ها بی دوام و کند میگذرند شاید که میخواهند همراهیم کنند...
این آخرین نامه ایس که برای تو مینویسم...
در هر حال با صدای بلند بخوان و اشک هایت را بیهوده هدر
نده..هرگز احساس گناه نکن..میدانی هر چه که بود گذشت و
امروز برای پشیمانی و جبران دیر است.. ژ
فقط اگر روزی این نامه را خواندی و شکستی...غرورت را کنار
بکش به آسمان بنگر...و با تمام وجود صدایم کن..همین
شروع میکنم گفتنی ها را:
امروز بی تفاوت تر از همیشه روزم را آغاز کرده ام و فقط با دیدن
یک تکه کاغذ کاهی ؛این گونه بی قرار شده ام..
توی کاغذ هر چه که بود از آتش هم سوزاننده تر بود...
نه دیگر به برگشت می اندیشم
نه به تو
نه به زندگی...
به فرار از تنهایی ها فکر میکنم و آینده تلخ را با نک انگشتان لرزانم لمس میکنم..
امروز آینده را توی رویا میدیدم..نه صورت محزون و بی قرار تو را
نه دستات خیس و سردت را..
نه چشم های گریان و پر خونم را...
آینده مدام با گذشته ها میجنگد و این برای من از هر چیز خوشایند
تر است..شاید امروز معنی این حرف ها را نفهمی ولی
بعد ها که به راحتی از من گذر کردی خوب حس میکنی که برای
چه اینگونه سخن میگویم..
توی این بازی اجباری تو باختی و من بردم.
تعجب نکن فقط صبر کن تا نامه را تمام کنم.
من از تو به اندازه دریای زندگیم فاصله دارم...روز های اول ستاره
ها را با هم میشمردیم..
و امروز من اینجا بی تو میشمارم..چه پر نور و چه کم نور..
هر چه هست؛ سنت شکنی نکردم..
روح تو در من ماندگر است...ولی جسمت را از یاد میبرم..
روز های پر خاطره را هر دو لگدمال کردیم و بی تفاوت ازآنها
گذشتیم..
امشب با یادت رووی بام میروم توی تاریکی با سایه ها سخن
میگویم و بی پروا رنگ میبازم..
ساده سخن میگفتیم از آینده و زندگی که در پیش بود
بی توجه به اینه میسوختیم و باد خاکسترمان رابا خود میبرد به
دیار آدمک های مرده و بی روح
باد خاکسترمان را به قبرستان خاطره میبرد و ما همچنان
میسوختیم..
تازه میفهمم سوزش درونیم از چیست..
تازه میفهمم سردردهای بعد دیدار برای چیست
تازه میفهمم چرا اشک میریختم
تازه میفهمیدم چرا بعد از هر بوسه تمام وجودم از حرارت میسوخت
ما باختیم...ولی امروز من برنده نهاییم!
خودت خوب میدانی که ما هر دو گنه کاریم
نه عشق بی سروسامانی که میدانستیم ناپایدارتر از اشک روی
گونه های عاشق است....
یادگاری هایی که دادی روز اول توی صندوقچه قدیمی خاطرات کودکی زیر خروارها سادگی قایم کردم..تا یادم نرود روزی هم ساده بوده ام..
توی غربت میمانم..
خاطراتمان را توی دریای فراموشی رها کن..
یادگاری ها را هم بسوزان و زیر پای مردمان روسپی مدفون کن..
فراموشم کن..
گفتم دوستت دارم ولی تو رفتی...
و حالا لحظه ها , بی تو , آهسته و به سختی می گذرند.
زمان کندتر از همیشه می گذرد, اما می گذرد نه مثل همیشه ,
نه مثل وقتی تو بودی, فقط می گذرد,
بدون هیچ حادثه ای , بدون هیچ رویایی ...
چون دیگر رویایی ندارم!
رویای من , تو بودی ولی تو به دنبال رویای خودت رفتی!
گفتم رویای من تو هستی , پس با من بمان!
ولی تو سکوت کردی , فقط سکوت...
و حالا رفته ای...
از تو به خاطر تو گذشتم ...
گذشتم تا تو به رویایت برسی و من رویای خود را
در گوشه ای از قلبم به حبس ابد محکوم کردم!
تو رویای من بودی و هستی , ولی رویایی دست نیافتنی , آرزوی محال...
با خود گفتم , در عشق همیشه یک نفر قربانی می شود !!!
تصمیم گرفتم قربانی این ماجرا من باشم ,
چون تو را بیش از آن دوست می داشتم
که قربانی شوی در این راه بی پایان ...
روزها میگذرد و هر روز دلتنگ تر از همیشه
با یادت صبح را به شب و شب را به صبح میرسانم.
وجودت شادی بخش روح و جانم بود ...
در فراق تو به دلمرده ای غمگین بدل شدم ...
ای آرامش جانم برگرد ...
گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده واژه ای را دیدم
یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد.
حالا لهجه ام سبز شده و چشمهایم لای خوای دیشب جا مانده
هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم
چرا شراب می نوشم
چرا دستهایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود!
می خواهم بروم برای آینه گریه کنم
گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می آیند و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم
و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از آینه می پرسیدی
بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند
و من فکر می کنم آخرین بوسه ات روی کدام انگشتم بود...
باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
باز آینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
حالا تو هی بهانه بیاور.
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد و بابونه و بوسه سبز می شود

