این نامه فقط برای توست
اامروز ۲۳ خرداد ۸۷
ثانیه ها بی دوام و کند میگذرند شاید که میخواهند همراهیم کنند...
این آخرین نامه ایس که برای تو مینویسم...
در هر حال با صدای بلند بخوان و اشک هایت را بیهوده هدر
نده..هرگز احساس گناه نکن..میدانی هر چه که بود گذشت و
امروز برای پشیمانی و جبران دیر است.. ژ
فقط اگر روزی این نامه را خواندی و شکستی...غرورت را کنار
بکش به آسمان بنگر...و با تمام وجود صدایم کن..همین
شروع میکنم گفتنی ها را:
امروز بی تفاوت تر از همیشه روزم را آغاز کرده ام و فقط با دیدن
یک تکه کاغذ کاهی ؛این گونه بی قرار شده ام..
توی کاغذ هر چه که بود از آتش هم سوزاننده تر بود...
نه دیگر به برگشت می اندیشم
نه به تو
نه به زندگی...
به فرار از تنهایی ها فکر میکنم و آینده تلخ را با نک انگشتان لرزانم لمس میکنم..
امروز آینده را توی رویا میدیدم..نه صورت محزون و بی قرار تو را
نه دستات خیس و سردت را..
نه چشم های گریان و پر خونم را...
آینده مدام با گذشته ها میجنگد و این برای من از هر چیز خوشایند
تر است..شاید امروز معنی این حرف ها را نفهمی ولی
بعد ها که به راحتی از من گذر کردی خوب حس میکنی که برای
چه اینگونه سخن میگویم..
توی این بازی اجباری تو باختی و من بردم.
تعجب نکن فقط صبر کن تا نامه را تمام کنم.
من از تو به اندازه دریای زندگیم فاصله دارم...روز های اول ستاره
ها را با هم میشمردیم..
و امروز من اینجا بی تو میشمارم..چه پر نور و چه کم نور..
هر چه هست؛ سنت شکنی نکردم..
روح تو در من ماندگر است...ولی جسمت را از یاد میبرم..
روز های پر خاطره را هر دو لگدمال کردیم و بی تفاوت ازآنها
گذشتیم..
امشب با یادت رووی بام میروم توی تاریکی با سایه ها سخن
میگویم و بی پروا رنگ میبازم..
ساده سخن میگفتیم از آینده و زندگی که در پیش بود
بی توجه به اینه میسوختیم و باد خاکسترمان رابا خود میبرد به
دیار آدمک های مرده و بی روح
باد خاکسترمان را به قبرستان خاطره میبرد و ما همچنان
میسوختیم..
تازه میفهمم سوزش درونیم از چیست..
تازه میفهمم سردردهای بعد دیدار برای چیست
تازه میفهمم چرا اشک میریختم
تازه میفهمیدم چرا بعد از هر بوسه تمام وجودم از حرارت میسوخت
ما باختیم...ولی امروز من برنده نهاییم!
خودت خوب میدانی که ما هر دو گنه کاریم
نه عشق بی سروسامانی که میدانستیم ناپایدارتر از اشک روی
گونه های عاشق است....
یادگاری هایی که دادی روز اول توی صندوقچه قدیمی خاطرات کودکی زیر خروارها سادگی قایم کردم..تا یادم نرود روزی هم ساده بوده ام..
توی غربت میمانم..
خاطراتمان را توی دریای فراموشی رها کن..
یادگاری ها را هم بسوزان و زیر پای مردمان روسپی مدفون کن..
فراموشم کن..
گفتم دوستت دارم ولی تو رفتی...
و حالا لحظه ها , بی تو , آهسته و به سختی می گذرند.
زمان کندتر از همیشه می گذرد, اما می گذرد نه مثل همیشه ,
نه مثل وقتی تو بودی, فقط می گذرد,
بدون هیچ حادثه ای , بدون هیچ رویایی ...
چون دیگر رویایی ندارم!
رویای من , تو بودی ولی تو به دنبال رویای خودت رفتی!
گفتم رویای من تو هستی , پس با من بمان!
ولی تو سکوت کردی , فقط سکوت...
و حالا رفته ای...
از تو به خاطر تو گذشتم ...
گذشتم تا تو به رویایت برسی و من رویای خود را
در گوشه ای از قلبم به حبس ابد محکوم کردم!
تو رویای من بودی و هستی , ولی رویایی دست نیافتنی , آرزوی محال...
با خود گفتم , در عشق همیشه یک نفر قربانی می شود !!!
تصمیم گرفتم قربانی این ماجرا من باشم ,
چون تو را بیش از آن دوست می داشتم
که قربانی شوی در این راه بی پایان ...
روزها میگذرد و هر روز دلتنگ تر از همیشه
با یادت صبح را به شب و شب را به صبح میرسانم.
وجودت شادی بخش روح و جانم بود ...
در فراق تو به دلمرده ای غمگین بدل شدم ...
ای آرامش جانم برگرد ...
گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده واژه ای را دیدم
یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد.
حالا لهجه ام سبز شده و چشمهایم لای خوای دیشب جا مانده
هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم
چرا شراب می نوشم
چرا دستهایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود!
می خواهم بروم برای آینه گریه کنم
گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می آیند و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم
و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از آینه می پرسیدی
بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند
مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند
و من فکر می کنم آخرین بوسه ات روی کدام انگشتم بود...
باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
باز آینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
حالا تو هی بهانه بیاور.
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد و بابونه و بوسه سبز می شود
چیز زیادی معلوم نیست ...
تنها لكه های سیاهی كه میلرزند . . .
نمیدانم . . . سرم گیج میرود . . .
تمام تنم درد میكند . . .
چقدر مضحك شده ام . . .
یاد روزهای با تو بودن می افتم . . .
آخ كه چقدر دوست داشتنی بود آن لحظه ها . . .
یادت میاید ؟ . . .
من همیشه خدا نگاهت میكردم . . .
و تو در یك آن كه هیچ گاه فرصت یادبودش نبوده لبخندی میزدی . . .
یادت میاید ؟ . . .
من خیره میشدم به چشمانت . . .
قطره هایی سرد و لزج می لغزیدند روی گونه هایم . . .
و باز همان كلام آشنا . . .
لبهای نمكینت باز میشد . . .
باز هم چه شده ؟ . . .
یاد كدامین خاطره افتاده ای پاییز من ؟ . . .
آری من پاییزت میشدم . . .
چقدر دوست داشتنی بود آنروزها . . .
تو رفتی و من واماندم میان لحظه هایم . . .
بیا و ببین كه چه كرده ای ؟ . . .
من سالهاست كه سیاه پوش تو ام . . .
آخ یادم رفته بود كه چقدر درمانده ام . . .
چشمانم سیاهی میروند . . .
باورم نمیشود . . .
این انتها بی لبخند تو . . . ""
گل ها شکفته اند
باز زمان نغمه سرايي فرا رسيده است
و تو اي کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستي
بيرون بيا و بگذار صداي شيرين تو را بشنوم و صورت زيبايت را ببينم
زيرا اکنون ديگر زمستان به پايان رسيده است
********
تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي خاطر نخستين گناه
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم دوست مي دارم
سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم
پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز
پل الوارد


