شايد اشتباه باشه اما عاشقا دروغ ميگن,ادماي مهربون دروغ ميگن,اونا که ميگن تا هميشه ديونتيم بذار بي پرده بگم دروغ ميگن!اونا که ميان به اين بهونه که اومديم تو شهر عشق دروغ ميگن!اونا که فدات شم تکه کلامشون شده به تمام اسمون,به خدا دروغ ميگن!اونا که با قسم و ايه ميخوان بهت بگن تا قيامت نمي شن ازت جدا دروغ ميگن!عزيز مهربون:نذار ديگه زندگي با دروغ بگذره لطفا
ميزي براي کار...کاري براي تخت...تختي براي خواب...خوابي براي جان...جاني براي مرگ...مرگي براي سنگ...سنگي براي ياد...ياد ياد ياد...اين بود زندگي ما
زمان به من اموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
همديگر را ميبينيم ، که هر کدام در دنيايي غوطه وريم ، به همديگر عشق ميورزيم اما يادمان نميايد که زماني
.غوطه ميخورديم در خلئي که پديد آورده بوديم براي دوست داشتن
امروز نشسته ايم و همديگر را گوشزد ميکنيم که عشق درد است ، دوري بايد کرد از آن ، اما فراموش کرده ايم
که روزي عاشق بوديم و ميمرديم براي يکديگر
امروز ميگوييم که يار کسي بودن آسان است ، اما نميدانيم که عاشقي در انتظار ماست که يارش باشيم و
ياري ميکنيم با هر آنکه از راه ميرسد
يادمان نميايد زماني يار کسي بوديم که دوستمان داشت و ادعا ميکرديم که دوستش داريم و فراموش کرده ايم
خاطراتمان را
اين رسم زندگي نيست ، اينکه فراموش کنيم آنچه را که نميخواهيم و بياد آوريم آنچه را ميخواهيم
همديگر را ميبينيم و از کنار هم ميگذريم مثل باد ، حتي بيمصرف از تر بادي که از کنار انسان ميگذرد که شايد
باد نوازشي بر صورتمان باشد اما ما آدمها براي يکديگر هيچ تلاشي نميکنيم
فکر ميکنيم که بايد ما را دوست داشته باشند ولي آنکه را ميخواهيم دوست داريم و آنکه را نميخواهيم دوست نداريم
دل عاشقي را ميشکنيم و ادعا داريم که منطق راه زندگيست اما زماني که دلمان را ميشکنند زمين و زمان را لعنت ميفرستيم
و خدا را گله ميکنيم
اين رسم زندگي نيست ، يعني اين رسم آدميت نيست که خودمان را از آنکسي که مارا ميخواهد دريغ کنيم
آنکسي را که ميخواهيم در کنار خود نگاه داريم و فرصت رفتن ندهيم ولي آنکس که مارا ميخواهد را از خود برانيم و دور کنيم
اگر سگي داشته باشيم به هر طريقي خواسته هايش را برميآوريم ، دلمان برايش ميسوزد اگر گازمان هم بگيرد
از خود دورش نميکنيم بخاطر وفايش ، اما به هيچکس وفا نميکنيم و آنکه وفا ميکند به ما را ميشکنيم
حرفهايمان آسمان را چاک چاک ميکند اما اعمالمان يکديگر را حتي خوشحال نميکند
ميدانيم که کسي نميفهمد آنچه را که ميگوييم عمل نميکنيم ، همين است که هميشه نصيحت ميکنيم که
دل شکستن هنر نميباشد اما اين را حتي حاضر نميشويم که به خاطر دل مملو از محبت عاشقمان کمي محبت نشان دهيم
هر که را بفهميم که به ما نياز دارد دوري کنيم از او و به آنکس که نياز داريم بچشبيم
نه ، اين رسم زندگي نيست
رسم زندگي اين است که اگر رفتيم برگرديم
رسم زندگي است است که اگر خواستيم ،بخواهانيم
رسم زندگي اين است که اگر خواستند ،بخواهيم
اين است که اگر ديديم، ببينانيم
اين است که اگر گفتيم، عمل کنيم
رسم زندگي فراموش نکردن گذشته هاست
رسم زندگي نوازش شکسته هاست
رسم زندگي اين نيست که هر کس از راه ميرسد را پاسخ دهيم ، انقدر دل شکستيم که ديگر براي پيدا کردن يارمان ميزاني نداريم
نميدانيم چه ميخواهيم نميدانيم اصلا چه بايد بخواهيم
اين رسم زندگي نيست
ما به رسم زندگي عمل نميکنيم
عملي که ميکنيم نميدانيم درست است يا غلط
آدمي را آدميت لازم است را ميدانيم ، اما نميدانيم که کيستيم و کسيت که ما را بخواهد
دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.
آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .
خط اولي گفت :
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .
خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .
خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .
آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .
رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .
فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .
پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .
شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .
فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :
شما به هم مي رسيد .
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .
دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .
نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد
_________________
از دوست به دوست ... باشد که باشي ...حتي وقتي که من نبودم . .
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما
براي چند لحظه آرام بگير عزيزم …
گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه
نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ،
دواي درد تو گريه نيست!
بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...!
با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه
تنهايي!
گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را
به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين
را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت
ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از
گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم!
گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم!
حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن
خيس و خسته شود؟
اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي
باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو
ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر
نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك
ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت
نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن
چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را
ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد!
وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !
وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي
اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض
آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق
خسته از پرواز !
گريه نكن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از
گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،
سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم
زمزمه كن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم!
با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با
گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود!
ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي
شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه
!من نيز با چشمان خيس نوشتم
عزيزي که فرصت بيان احساسات رو به من ندادي، خداحافظ.
من ديگه غرق تنهايي شدم که تو مي خواستي در آن غرق بشم.
مي خوام ساده و پاک براي تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،
و مطمئنم اين چيزي از ارزشهاي من کم نمي کنه و لطمئه اي هم به غرورم نميزنه.
براي يکبار و حتي آخرين بار هم که شده مجبوري احساس منو بخوني، مي دوني چرا؟
چون ديگه گوش نمي دي و فقط چيزي رو مي خواهي که خودت مي خواهي ببيني يا بشنوي.
مي دوني وقتي كسي داره غرق مي شه، ديگه نميگه سلام.
فقط کمک مي خواد، ولي كار من ديگه از کمک خواستن گذشته.
مي خوام براي آخرين بار بگم: که من براي نابود نشدن عشق و احساسم همه ي تلاشمو کردم.
درست تو لحظه ي اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فكر ميکردم دستت توي دست منه..
ولي افسوس که تو خيلي وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودي،
و من چه دير فهميدم، که تنها درون گود وايستادم و دارم براي چيزي مي جنگم،
كه اون خيلي وقته مال من نيست.
من توي وجود تو، يه ذره از وجود خدا، يا حتي يه تکه از وجود خودمو پيدا کرده بودم.
تو اون شاهزاده اي نبودي که من توي قصه هام ازش يه بت ساخته بودم.
تو حتي اون چيزي که خودت رو نشون ميدادي، هم نبودي..
براي من ديگه اسم تو يا هويت تو مهم نيست.
براي من اون عشق و احساسي که توي وجود تو پيدا کردم، عزيز و دوست داشتنيه.
واسه همين هم تا ابد دوستت خواهم داشت.
فقط بدون، هميشه خواستم پُر بشي از من.
تو عميق تر از اوني بودي که احساس من بتونه تو رو پر کنه.
و هر چي تلاش کردم، ديدم تمام وجودت خاليه، آره! از من خاليه.
آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم.
به جاي اينکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم.
آره! توي وجود تو گم شدم..
و كسي به من فرصت کمک خواستن هم نداد.
هميشه از خدا مي خواستم که يه عشق واقعي رو بهم بده،
اون عشق رو بهم داد، گرچه خيلي زود هم ازم گرفت.
ولي هر چه بيشتر ميگذره به حقيقي بودن اون عشق مطمئن تر ميشم.
حتي نبودن تو توي اين مدت نتونست ذره اي از احساس من کم کنه،
چه بسا هر لحظه قدرتش رو توي قلبم بيشتر از پيش احساس مي کنم.
دلم مي خواد برات آرزو کنم که يه روزي عاشق بشي،
ولي برات آرزوي قشنگتري مي کنم..
اينکه اگر عاشق شدي هيچ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت طعم خوشبختي واقعي رو بچشي.
آرزوي يه عاشق براي معشوقش چيزي غير از اين نمي تونه باشه.
ديگه حتي نمي خوام فکر کنم که احساس واقعي تو چي بود؟
ديگه دنبال مقصر هم نمي گردم.. دنبال برنده و بازنده هم نيستم.
اگه برنده و بازنده اي هم باشه.. اون برنده تويي..
تو بردي... آره! فقط تو بردي.
ولي من خوشحالم که به تو باختم.
2-هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود
3-اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4-دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
5-بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
6-هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
7- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
8-هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
9
-شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكر گزار باشي.
10-به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
11-هميشه افرادي هستند كه تو را ميآزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.
12-خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را ميشناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
13-زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق ميافتد كه انتظارش را نداري.
صداي شرشر بارون از تو ناودون مي يومد
طنين زمزمه تو نرم و آروم مي يومد
نداي قلب منم خيلي آسون مي يومد
چهره ناز توام خيلي پر نور مي يومد
اشكاي چشم منم چه دون دون مي يومد
گرمي عشقمونم از اين سو اون سو مي يومد
نمي گم كه بي صدا آخه بارون مي يومد
غمي كه توي دلم بود داشت بيرون مي يومد
سردي فاصله ها مي رفت ديگه نور مي يومد
صداي خنده ما از تو دالون مي يومد
مي گن از اونروز ديگه بارون نيومد
بوي نم شرشر ناودون نيومد
ديگه هيچوقت مثل ما ليلي و مجنون نيومد
جمله دوستت دارم طفلي با زور مي يومد
صداي قاصدكا از تو زندون مي يومد
ولي عصرا صدايي از اونور كوه مي يومد
صداي قلباي ما هنوز آرووم مي يومد
ولي بارون نيومد...
ديگه بارون نيومد...
ديگه هيچوقت مثل ما ليلي و مجنون نيومد...
جمله دوستت دارم طــــــــــفلي با زور مي يومد
به پاکي بلورهاي برف شبهاي زمستاني
سبز بود ،
به تراوت برگهاي لطيف درختي در شبنم سحرگاه
سرخ بود ،
به سرخي گلي در آغوش باغچه
آبي بود ،
به رنگ آرامبخش آسمان
سياه شد !!!
به سياهي فراموشي يک خاطره ، يک کابوس
و فقط سياهي به يادم مانده
کسی که عشق می ورزد٬رستگاراست.اوکه نه عاشق است ونه معشوق است٬محکوم است.وکسی که درعشق شادی می يابد ٬ درخدا شادی می يابد چراکه خداعشق است.
(پائلوکوييلو)


