شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
"يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود - تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
"مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم".
مادر خواب آلود گفت:" بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ "
ماهي کوچولو گفت:" نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم."
مادرش گفت :" حتما بايد بروي؟"
ماهي کوچولو گفت: " آره مادر بايد بروم."
مادرش گفت:" آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟"
ماهي سياه کوچولو گفت:" مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست."
مادر خنديد و گفت:" من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد."
ماهي سياه کوچولو گفت:" آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... "
مادرش ميان حرفش دويد و گفت:" اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!"
ماهي سياه کوچولو گفت:" نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟....."
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:" بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!..... دنيا!.....دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم..."
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:" همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟"
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :" چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند."
همسايه گفت :" چطور مگر؟"
مادر ماهي گفت:" ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!"
همسايه گفت :" کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟"
ماهي کوچولو گفت :" خانم! من نمي دانم شما "عالم و فيلسوف" به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم."
همسايه گفت:" وا ! ... چه حرف ها!"
مادرش گفت :" من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!"
ماهي کوچولو گفت:" هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم."
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:" خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟"
مادر گفت:" آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!"
ماهي کوچولو گفت:" بس کن مادر! او رفيق من بود."
مادرش گفت:" رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!"
ماهي کوچولو گفت:" من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد."
همسايه گفت:" اين حرف ها مال گذشته است."
ماهي کوچولو گفت:" شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد."
مادرش گفت:" حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟"
ماهي کوچولو گفت:" پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم."
چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:" خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟"
ديگري گفت:" فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!"
مادر ماهي سياه گفت:" برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!"
يکي ديگر از آنها گفت:" خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني."
همسايه گفت:" من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم."
ديگري گفت:" تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره."
ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:" واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟"
ماهي کوچولو گفت:" مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن."
يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :" توهين نکن ، نيم وجبي!"
دومي گفت:" اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!"
سومي گفت:" اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!"
چهارمي گفت:" مگر اينجا چه عيبي دارد؟"
پنجمي گفت:" دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!"
ششمي گفت:" اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي."
هفتمي گفت:" آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم....."
مادرش گفت:" به من رحم کن، نرو!.....نرو!"
ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:" دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد."
دوستانش گفتند:" چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!"
ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:" ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟"
ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :" خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم."
يکي از کفچه ماهي ها گفت:" ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم."
ديگري گفت:" داراي اصل و نسب."
ديگري گفت:" از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود."
ديگري گفت:" مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم."
ماهي گفت:" من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد."
کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:" يعني ما نادانيم؟"
ماهي گفت: " اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست."
کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:
" اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!"
ماهي گفت:" شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟"
کفچه ماهي ها گفتند:" مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟"
ماهي گفت:" دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست."
کفچه ماهي ها گفتند:" خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!"
ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:" حالا مادرتان کجاست؟"
ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:" من اينجام ، فرمايش؟"
ماهي گفت:" سلام خانم بزرگ!"
قورباغه گفت:" حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري."
ماهي کوچولو گفت:" صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي."
قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.
دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:
" چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!"
ماهي کوچولو گفت:" من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم."
خرچنگ گفت:" تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟"
ماهي گفت: ?من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم."
خرچنگ گفت:" خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟"
ماهي گفت:" ديگر خودت را به آن راه نزن!"
خرچنگ گفت:" منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعاً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !"
خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:" بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟"
ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
"مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم."
مارمولک گفت:" هر چه مي خواهي بپرس."
ماهي گفت:" در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو."
مارمولک گفت:" اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي."
ماهي گفت :" چه کيسه اي؟"
مارمولک گفت:" مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد."
ماهي گفت:" حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟"
مارمولک گفت:" هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني."
آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.
ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:" مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم."
مارمولک گفت:" تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم."
ماهي گفت:" مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟"
مارمولک گفت:" خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند."
ماهي سياه گفت:" مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟"
مارمولک گفت:" آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا."
مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: " من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند."
مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:" ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟
ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.
يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:
"آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟"
آهو گفت:" شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش."
ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.
بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:" مثل اينکه غريبه اي ، ها؟"
ماهي سياه گفت:" آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم."
ماهي ريزه ها گفتند:" کجا مي خواهي بروي؟"
ماهي سياه گفت:" مي روم آخر جويبار را پيدا کنم."
ماهي ريزه ها گفتند:" کدام جويبار؟"
ماهي سياه گفت:" همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم."
ماهي ريزه ها گفتند:" ما به اين مي گوييم رودخانه."
ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:" هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟"
ماهي سياه گفت:" آره ، مي دانم."
يکي ديگر گفت:" اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟"
ماهي سياه گفت:" اين را هم مي دانم."
ماهي ريزه گفت:" با اينهمه باز مي خواهي بروي؟"
ماهي سياه گفت:" آره ، هر طوري شده بايد بروم!"
به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:" اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم."
لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.
ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:" سلام ، ماه خوشگلم!"
ماه گفت:" سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟"
ماهي گفت:" جهانگردي مي کنم."
ماه گفت:" جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي."
ماهي گفت:" باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم."
ماه گفت:" دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد."
ماهي گفت:" ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد."
ماه گفت:" ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟"
ماهي گفت:" اين غير ممکن است."
ماه گفت:" کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد ..."
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.
صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:" صبح به خير!"
ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:" صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!"
يکي از ماهي هاي ريزه گفت:" آره ، اما هنوز ترسمان نريخته."
يکي ديگر گفت:" فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد."
ماهي سياه گفت:" شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد."
اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.
ماهي سياه کوچولو گفت:" دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست."
ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:" ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!"
يکي ديگر گفت:" حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!"
ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:" چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها ... راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ..."
ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:" حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!"
مرغ سقا گفت:" من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ...."
چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:" حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده ..."
ماهي کوچولو گفت:" ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟"
ماهي هاي ريزه گفتند:" تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!"
مرغ سقا گفت:" آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط."
ماهي هاي ريزه گفتند:" شرطتان را بفرماييد ، قربان!"
مرغ سقا گفت:" اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد."
ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:" قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم ..."
اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:" ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد."
ماهي هاي ريزه گفتند:" بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!"
ماهي سياه گفت:" عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!"
ماهي ريزه ها گفتند:" تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!"
ماهي سياه گفت:" پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما ..."
يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:" بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ..."
ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:" اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟"
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:" حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم ..."
مرغ سقا خنديد و گفت:" کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!"
ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.
ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد ? هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:" رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟"
ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:" نگاه کنيد! يکي ديگر ..."
بعد به ماهي سياه گفت:" رفيق ، به دريا خوش آمدي!"
يکي ديگر از ماهي ها گفت:" همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند."
يکي ديگر گفت:" هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي."
ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:" بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم."
يکي از ماهي ها گفت:" همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد."
آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
" مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم ? که مي شوم ? مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ..."
ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟
ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:" چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود."
ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:" آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟"
خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:" اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است."
اين بود که گفت:
"مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟"
ماهيخوار فکر کرد:" احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم ... اما ببينم ... کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!"
ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
"يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!"
اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:" آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟"
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:
"کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟"
ماهي ريزه گفت:" تو ديگر ... کي هستي؟ ... مگر نمي بيني دارم ... دارم از بين ... مي روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم ... اوهو ... اوهو!"
ماهي کوچولو گفت:" بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!"
وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:
" من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري."
ماهي ريزه گفت:" تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟"
ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
" از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر."
ماهي ريزه گفت:" پس خودت چي؟"
ماهي کوچولو گفت:" فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم."
ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده...
ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:" ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد."
بچه ها و نوه ها گفتند:" مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد."
ماهي پير گفت:" آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خير!"
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو"شب به خير" گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود .......
سلام مونس
خوبی عزیزم ؟
الهی تو این شب عزیز که تولد عزیزترین عالمه خدا دعاهات رو مستجاب کنه
الهی به خواسته های خوب و قشنگت برسی
الهی عاقبت به خیر بشی
الهی خوشبخت و سعادتمند بشی
مونس خوبم
از صمیم قلب برات آرزوی بهترین ها رو دارم
میدونم که اگه بهترین بودم مال تو می شدم
می دونم لیاقت تو رو ندارم
اما مطمئنم که صاحب بهترین ها خواهی بود
صاحب شیرین ترین ها
مونس من مونس تنهایی من
تویی که از دردهام خبر داری و میدونی چی می کشم
درسته که نمیدونم تو این یه ماه چی بهت گذشته
اما خدا میدونه چقدر نگرانت بودم
میدونم حتی حوصله جواب دادن به تلفنم رو نداشتی
شاید نمی خواستی غمت رو از صدات بشنوم
نمی خواستی منم واست ناراحت شم
نمی دونم ، اما واقعاْ نگرانت بودم و هستم خیلی زیاد
غم تو غم منم هست
درسته که تعریف عشق در مورد من و تو زیاد جور در نمیاد
اما این هم پیوند قلبی من و توست
مراقب خودت باش
منتظرت هستم
مثل همیشه
نگاهت را به من میدوزی
رازهایت را به من می گویی
خستگی هایت را برای من فاش می کنی
خریدار غمهای تو منم
خواستار لبخند زیبای تو منم من
می دانم فاصله قلب من و تو زیاد نیست
اما فاصله دستان من و تو راهی دشوار است
می دانستم تو برای من یک آرزویی
آرمانی ! امید روشنایی !
شمع پرفروغی !
مروارید در صدفی !
هیجان قلبمی !
میدانم از خواستن تا رسیدن راهی بس دشوار است !
کاش میدانستم که تو هم دوستم داشتی !
یا ایامی می افتم که تو را داشتم و نخواستم !
بردبار و صبور باش!
قانع و پر امید باش !
لبخندت همیشه برایم نوای امید است !
از این پس آرزویی جز ترقی و ارتقا ء تو ندارم !
با جان و دل می ستایمت !
دیگر بر زبانم نمی آید که بگویم چقدر ...
اما همیشه !
می دانم بار دیگر شکوفه های عشق در قلب تو جوانه خواهد زد و چهره
گشاده خود را به تو نشان خواهد دادو شکوفه های امید را بر لبان تو خواهد نشاند.
و سرتاسر وجودت چنان سیراب عشق خواهد شد که محبتی ماندگار و
جاوید به جای خواهد گذاشت و چنان تو را در عشق ثابت قدم و استوار
خواهد گردانید که سرتاسر وجودت به آواز در خواهد آمد که آری من این
بار عاشقترینم .

و چنان سرفراز از آزمایشهای الهی که تو را گهگاه خسته و فرتوت
می کرد که جز معبود زیباییهایت پناهی نمی یافتی و شاید گاه کوچکترین
نجوایت را من می شنیدم و این را تو خود برگزیدی و مرا منتخب
به این امر نمودی و من همیشه و همیشه سرتابه پای گوشم و
همیشه دلگرم تو بوده ام .
حال زمانی است که شاید آخرین کلامم را اینجا برای تو تویی که
زیبایی و عشق را از وجود زیبایش اموختم بنویسم .
بدان که همیشه تا پایان عمر یاد تو با من خواهد ماند .
خود بهتر می دانی که چقدر از محبت به تو لذت می بردم و می برم
که در وصف نمی گنجد هر چند می دانم که نتوانستم عشقی ابدی
را نثار سراسر محبت تو نمایم و خود بهتر می دانی چرا !
می دانی که لبخند تو همکلامی با تو چنان غمهای دنیا را از
من می زدود که گویی آفتاب بر یخهای قطب موجب آب شدن
آنها می شودو عطر دل انگیز روح بی تاب تو چنان فضا را معطر
می کرد که گویی بهار بارها و بارها به سوی من کوچ کرده .
بانوی بزرگ افتخار من افتخار مادر افتخار پدر ستایش قلبی را
همچون تو که صیقل یافته از رنجهای عشق است دوست می دارم
دوست دارم نجوای شبانه ام باشد چرا که خدا را بارها و بارها
به یاد من می آورد .
می دانم نوشته هایم چنان نیست که تو را آرامتر کند اما می دانم
به ازای هر حرفی از این نوشته های ناچیز نور امیدی انرژی هر
چند ناچیز به سوی تو روان می کنم و این را دوست دارم .
تو را دورادور همچنان می بینم که بر سکان عشق تیکه زدی و
کشتی زندگی را به سرمنزل مقصود خواهی رساند .
به زودی نام تو را در میان برگزیدگان کشور خواهم دید و
میدانم که اینگونه خواهد شد به خواست ایزد توانا و با تلاش
و پشتکارتو مونس گرامی ام .
امید تو امید من به زندگی است و نور تو نور هدایت من است
خود تو بهتر می دانی که خوشه خوشه های عشق را از تو آموختم ...
یادت می آید روزهایی را که از عشق نداشته ام می پرسیدم
و تو به من می گفتی صبر کن ...خواهی دید ...به ناگاه خواهد آمد
و نخواهد رفت ...می آید و تو را زار می کند و می رود اما قشنگ است .
هیچوقت اشکی را که از شوق دیدنت می ریختم فراموش
نمی کنم و لذت آن هیجوقت از زیر زبانم نمی رود همچون
عسل نابی بود که شوری آن شیرینی وصف ناپذیری داشت .
ماه رمضان به یاد آور نگاه مسحور کننده تو بود آنروزی که محل کارم
را برای افطاری به سوی خانه ترک می گفتم .
بانوی بزرگ شاید این آخرین نوشته من باشد و شاید بار دیگر
نتوانم اینچنین بنویسم شاید تغییر کنم شاید ...
همچنان خاک زیر پایت را می بویم و می بوسم و آنرا برای وضوی
عشق نزد خود در دل باقی می دارم .
لذت محبت تو در هیچ قلم و مرکبی و هیچ کیبوردی نمی گنجد
و من تنها توانستم به تو با آنچه در دل نسبت به تو داشته ام
و دارم بیان کنم و امید که این کم را همچو معبودی
از بنده ناچیز خود قبول کنی !
می ستایمت ...صبرت را
می ستایمت ...عشقت را
می ستایمت ...بزرگواریت را
می ستایمت ...آموزگاریت را
می ستایمت ... متانتت را
می پرستم ...قلبت را

و اکنون که دست تقدير بين ما فاصله ها انداخته و هيچ چيز همچون
دستان مهربانت گرمی بخش دستان خسته ام نيست ٫ تنها ی تنها در انتظارت به
سر می برم و مرور گر خاطرات با هم بودمان می شوم٫وقتی با تو هستم
عاشقانه خواهانم که در برابر لطافت زلالت جان دهم و تو همانند خورشيد
يخ های وجودم را ذوب می کنی ٫ روزم را غرق نور می کنی و اعماق
تاريک وجودم را روشن .
تنها دليل بودنم ٫ در انتظار آمدنت همچنان خواهم ماند تا دست های
عاطفه ات را بر شانه ی خسته ام بگذاری و از شراب جام بلورين
چشمهايت جرعه ای به من دهی که اين عطش در فراق تو مرا می کشد ...
و حال که بغض خفته ی من سکوت را می شکند از ادامه دادن باز می مانم
تمام معنای زندگی ام ٫ تا نفسی در وجود من باقيست ٫ با تو می مانم
که زيبا ترين لحظات زندگی ام لحظات با تو بودن است .
به عظمت عشق و ابهت سکوت و متانت تنهايی
دوستت دارم تا هميشه 

وقتی میاد که وقت بی وقت میشه !
میدونی زمان انتخاب !
زمان تصمیم !
زمان دلهره آوری میشه !
میخواهی بین این همه راه یکی رو انتخاب کنی ولی نمی دونی کدوم درست تره !
از بین بد و بد تر هم انتخاب خیلی سخت تره !
بدترین زمان هم زمان جداییه !
زمان دور شدن دلها از هم !
میدونی زمانی که قلبها بهم پیوند میخورند !
جزئی از هم میشن !
زمان جدایی مثل جون کندنت می مونه !

مثل بال بال زدن پرنده ای که سرش رو بریدند و اون تقلا می کنه !
سرخی دلشه که از راه نفس به بیرون تراوش می کنه !
زمان خداحافظی درآورترین زمان دنیاست !
نمیدونم آیا میشه دوباره همدیگه رو ببینیم !
به امید خدا !
فکر می کنم دیگه نتونم به این راحتی ببینمت
مونسم دلم برات تنگ میشه
خیلی زیاد
اما باید تغییر کرد
باید جور دیگه دید
باید جور دیگه کار کرد
من اگه تا آخر عمرم هم اینطور کار می کردم هیچوقت پیشرفت نمی کردم
مجبورم ریسک کنم
می دونم که نه می تونم به عشقم برسه و نه به ...
بگذریم
دارم وارد یه دنیای دیگه می شم
واسم دعا کن
دعا کن خدا به من عزت نفس و صبر فراوون با ظرفیت بالا بده !
دلم خیلی خیلی برات تنگ میشه
ایشالا وقتی برگشتم خبرهای خوبی ازت بشنوم
پیشرفت تو کارت و زندگیت
پیدا کردن یه زوج مناسب و ایده ال
و همچنین شادی روز افزون تو
به خدا می سپارمت
از بابت همه خوبیهات ممنونم
از بابت زحمتی که بهت دادم
و ممنونم که این همه مدت تحملم کردی !
مراقب خودت و زندگی زیبات باش
دوستت دارم !
هر جا که باشم تو رو فراموش نمی کنم !
مطمئن باش !
وقتي نيستي گل هستي خشك و بي رنگ مي شه
نمي دوني چقدر دلم برات تنگ ميشه
وقتي نيستي همه ي پنجره ها بسته مي شن
روز واسم هفته ميشه
هفته برام ماه ميشه
نفسم به ياد تو يكي يكي (( آه )) ميشه
دیروز دلم می خواست با تمام وجودم فریاد بزنم.دلم می خواست صدای این همه دردی که تو قلبم دارم بشنوی.دلم می خواست اشکهایی رو که به خاطرت ریخته می شه رو می دیدی.اون وقت دلم می خواست دستی باشه که این اشک ها رو از رو گونه هام برداره.دلم می خواست دلی باشه که فقط کمی از غم های منو کم کنه.اون موقع کمه دلم این همه چیز می خواست و همه اینها فقط تو یک نفر خلاصه می شد هیچکس نبود.حتی اون.
اگه کسی دیونت بود تو عاشقش باش.اگه عاشقت بود تو دوستش داشته باش.اگه دوستت داشت تو بهش علاقه نشون بده.اگه بهت علاقه نشون داد تو فقط لبخند بزن.اینطوری وقتی ازش همیشه یک قدم عقب تر باشی اگه یه وقت خسته شد و یک قدم جا موند تازه میشین مثل هم.
اگه می خوای عشقتو ازم بگیری بگیر.اگه میخوای دستای گرمتو ازم بگیری بگیر.اگه می خوای چشمای نازتو ازم بگیری بگیر.اما تو رو به خدا منو از من نگیر.
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوست هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
وارد خانه ی پرعشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شستشوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که او نپرسد دیگر
خانه ی دوست کجاست؟؟؟

در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…
چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…انتظار مي کشيدم…انتظار قطره اي
عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن
قطره شود…
باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود…
در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟!
قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!
من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند
چقدر دلم گرفته . خدا می دونه که چه غمی تو دل منه. فقط
خداست که شاهد تموم بدبختی های منه. آره فقط خدا درد دل منو
می دونه. دلم بد جوری تنگه . نمی دونم چرا هر چی سختیه فقط
برای این دل شکسته منه. خدایا هر بار می گم این یکی با اونای
دیگه فرق داره اما هر بار اشتباه کردم. اما این دفعه پیش خودم
گفتم امکان نداره اشتباه کنم این همون کسی که سالها منتظرش
بودم. آخ که چقدر احمقم. هر کس به جای من بود تا حالا از این
همه شکست عبرت می گرفت ولی این دل خوش باور هر بار
همه چیز رو به هم می ریخت. آخه دلم خیلی زود گول می خوره.
تا کسی کمی بهش محبت می کنه زود اسیر می شه و آخرش تو
اون قفسی که گرفتار شده بود کز می کنه و افسرده می شه.
حتی نای فرار هم نداره.آخه زندان بان خودش رو دوست داره.
آره هر چی می کشم از دست این دلمه که خیلی ساده و کوچیکه.
می دونم برای نجات باید قید دلم رو بزنم و به حرف عقلم گوش
کنم . ولی کو گوش شنوا. اینم یکی از بدبختی های منه که
گوش شنوایی ندارم. خدایا چرا وقتی انسان رو آفریدی بهش قلب
دادی . کاش جای قلب تو سینم سنگ بود. مثل همه اونهایی که
قلبم رو زیر پاشون له کردن. مثل اونی که قلبم رو ندیده گرفت
و بودن و نبودن من براش یکی شد
تازه فهميدم كه عاشقت بودم !
حالا كه درتنهايي نشسته ام
و در انتظار عبورم از گذر زمان
تنها به انتهاي اين راه مي انديشم
چقدر من ساده بودم
دلتنگيهاي كودكانه ام ، خواب ها و آرزوها
همه را در التماس چشمان تو ديدم
اما دريغا كه زمان فرصت دوباره در آغوش كشيدن تو را از من گرفت
و من و روح مشوش من اينجاتنهاييم
و در تنهايي ستاره ها را ميشماريم و حسرت ديدار تو داريم
كاش كاش ميكنم اي كاش مي شد دوباره با تو بر سر سفره ي دل تنها مي شدم
سلام به همگی دوستان.
چند مدت آپدیت نکردم دیدم کارخانه عشق هم داره مثل بقیه بلاگ ها و حتی بقیه آدم ها داره کم کم از بین میره . ولی این یکی رو دیگه نمی زارم...شما هم ما رو تنها نزارید.
بابک
يه دل مي گه برم ، برم
يه دل مي گه نرم نرم
طاقت نداره دلم
بي تو چه كنم ؟
پيش عشقي زيبا زيبا
خيلي كوچيكه دنيا دنيا
با ياد توام هر جا هر جا
تركت نكنم
سلطان قلبم تو هستي تو هستي
دروازه هاي دلم را شكستي
پيمان ياري به قلبم تو بستي
با من پيوستي
اكنون اگر از تو دورم به هر جا
بر يار ديگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا
اي يار زيبا
.......................................................................................
چه سود گر بگويم
شب تا سحر نخفته ام
بخواب رفته ام
ترا در خواب ديده ام
چه سود گر بگويمت
كه با تو با خيال تو
پناه برده ام به مي
تو يك خيال دور بيش نيستي
دست من به تن خانه ات نميرسد
تو غافلي
من تمام ميشوم
من سراب ديده ام
.....................................................................................
اولين نامه من...
اولين نامه تو.....
اولين برگ سفر نامه عشق من و توست.
و در اين پندارم....كه اگر عشق سر آغاز وجودست.. كه هست...
آخرين نامه من....
آخرين نامه تو....
آخرين برگ وجود من و توست..
...................................................................................
چشم در راه توام
شايد ايي از دور
مد تي است كه ميشويم با سرشكم ره شن ريز تو را
هر غروبي كه رسد
به سر راه اميد
زانوان در بغلم
خيره ام تا برسي
هان اي مردم شهر
من به خود ميبالم
بوي پيراهن او ميايد
يوسفم در راه است و به دروازه شهرم نزديك
هان اي مردم شهر
عاشق شهر شما بعد از اين خندان است
لحظه اي بعد به خود مي ايم
اه ؛ افسوس كه شب امده است
و غمت بر دل من سنگين است
مينمايد به نظر چهر زيباي ترا
تو كه در باور من گنجيدي
از همان روز كه من دل ز كف دادم و شيدا گشتم
تا كنون بسته به زنجير غمم
و به زندان خيالم محبوس
خبرم نيست كه فكرت به چه ها مشغول است
گر كه رفتي زبرم اي همدم
ليك روحم در اند يشه توست
((تو بيا و تو بمان))
باش با من به ابد كه تو بودي ز ازل
كه ازل تا به ابد همگي زنده شود در يك ان
با نگاهي كه كني در نظرم
به سبكبالي باد
به سبكرويي اب
راه خود مي گيرم تا به بستر برسم
شاد از اين موهبتم
لا اقل مي بينم چهره پاك تو را در خوابم .
بگذار از عشق بگوييم
بگذار تو را تكان دهم، بگذار تو را بچرخانم
دستم را بگير
تو را به آغازي تازه خواهم برد
به ديدن سرزمين موعود
بگذار دوستت داشته باشم
تو را به آغازي تازه خواهم برد
با تمام قلبم
عزيزم به من اعتماد كن، همان طور كه من به تو اعتماد مي كنم
من اين كار را از ابتدا انجام دادم
و هر روز و هر بار
همواره ميخواهم بگويم
بگذار از عشق بگوييم، عشق
اين تمام روياي من است
روياهايت را دور نيانداز
هرگز مغلوب نخواهي شد
عشق را زنده نگه دار
.................
هميشه عاشق باشيد
--------------------------------------------------------------------------
من دارم دق ميكنم .... هر چي مينويسم پاك ميشه
اصلا ديگه شعر نميگم..... فردا خودمو از سي وسه پل ميندازم تو آب....
با دل من بازي شده اقا ...بازي شده....
من دچار بحران شخصيتي شدم .. فردا قبل از خودكشي ميرم معتاد ميشم...
لطفا با پيامهاي خود مرا راهنمايي كنيد...............
خمار خاطر آن خال خانمان سوزم
اگر خطاست كنيد آتش دلم خاموش
گفته بودم كه اگر بوسه دهي توبه كنم كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم
بوسه دادي و چو برخواست لبم از لب تو
توبه كردم كه دگر توبه بي جا نكنم
---------------------------------------------------------------
تو اي نيلوفر پيچده در تنهايي و غربت
شنيدم آن صداي نازنينت را
كه فريادش نهادي نام
شنيدم ضجه هاي پر طنينت را
كه پيوسته در گوشم
صدا مي كرد
مرا شرمنده در وجدان خاموشم
رها مي كرد
كوير خشك و بي تاب تنت را
باز خواهم كاشت
پر از عشق و پر از احساس
پر از نيلوفر زيبا
هم اكنون با تو خواهم بست پيماني
كه تا دنياست اين دنيا
دگر تركت نخواهم كرد
تو را مي خواهم اي
نيلوفر زيبا
آرزو
كاش بر ساحل رودي خاموش ، عطر مرموز گياهي بودم
چون برآنجا گذرت ميافتاد به سروپاي تو لب ميسودم
كاش چون ناي شبان ميخواندم به نواي دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم ميگذشتم زدر خانه تو
كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره ميتابيدم
ازپس پردة لرزان حرير رنگ چشمان تورا ميديدم
كاش چون آيينه روشن ميشد دلم از نقش تو و خنده تو
كاش چون برگ خزان ، رقص مرا
نيمه شب ماه تماشا ميكرد
در دل باغچة خانة تو .
(فروغ فرخزاد)
------------------------------------------------------------------------
در تنهاييم وا مگذاري اين عشق بي زبان را
كه
در يك زندگي , در يك بودن
زندگي را به دست مرگ بخشيده ام
آه در دلم به سكوت نشسته
وفريادم
زير شلاق سايه ها شكسته
كوير بي تاب تنم در تمناي
دستان تو ميسوزد
با من بمان
حتي به اندازه يك لحظه
-------------------------------------------------------------------------
تو بيزبان يارم
از بيزبانيها سخن داري
به زانو افتاد ابر پيش چشمانم
شنود قلب من
نداي شعرت را
بستي پيمان تا ابد
نخواهي گذاشت هرگز تنهايم
من چه گويم
با اين زبانم
كه
عاجز مانده در
شعر واحساست
در مهلكه ميدان عشق
تو شدي تك درخت نارون كوچه دل
من نيلوفري حلقه بر آن
يار بي زبانم
وقتي آمدي
آبي شدي , بر
نيلوفر خشكيده در گلدان تنهايي
كنون اين من اين دل
اين هم از عشق واحساسم
بنده اي در درگاه عشقت
گوشه اي بنما
جانان كنم بيدريغ نثار
--------------------------------------------------------------------------
من اينك باز مي گويم
كلامم را
و شعرم را
برايت راز مي گويم
تو اي نيلوفر زيبا
تو اي تنها و بي همتا
چنان در سحر زيباي كلامت
مانده ام مفتون
چنان با حرف حرف شعر تو
جدا گشتم از اين گردون
كه ديگر هيچ حرفي جز كلام
دوستت دارم
نمي دانم
نمي خواهم
نمي خواهم دگر اين گيتي پست دغل پرور
كه ديگر من تو را دارم
به استقبال تو اين بي زبون آمد
برايت هديه ايي دارد
اگر چه كوچك و كم قدر
كه شايد در نظر آيد
و آن جاني ست ناقابل
كه در پيش تو قربان است
يكي شكرانه كوچك
براي عهد و پيمان است
----------------------------------------------------------------------------
تنهايي آمده بود سراغم
مثل روزي كه تو آمدي
او رفت
شبي بود روزگارم
فاتح شبهايم شدي
خورشيد روزهايم شدي
بر آسمان دلت چشم دوخته ام
زميني بودن فراموشم شد
زمستاني بود هواي دل نيلوفري ام
در خواب و پريشاني
كنون بهاري بيزبان
مرا غرق نياز كرده
مرا از خود رها كرده
با خويشتن وفا كرده
در بوستان گلي
به سرخي عشق
نصيب
دل نيلوفر بيتاب كرده
ليلي نيلوفري را
بيزبانيست
بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ...
چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...
و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم ............
به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را
به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفت ي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را
بروي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
نمي داني كه من ن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي
كاشكه يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق مي شديم
كاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت
گلاي سرخ دلمون كاش بوي دريا مي گرفت
كاش تو هواي عاشقي ليلي و مجنون مي شديم
باد كه تو دريا مي وزيد ما هم پريشون مي شديم
كاش كه يه ماهي قشنگ براي ما فال م يگرفت
برامون از فرشته ها امانتي بال مي گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر مي زديم
به شهر بي ستاره ها به آرومي سر مي زديم
شب كه مي شد امانت فرشته ها رو مي داديم
مامونو مي بستيم و به ياد هم مي افتاديم
كاشكه تو درياي قشنگ خواب شقايق مي ديديم
خواب دو تا مسافر و عشق و يه قاشق مي ديدم
كاشكه مي شد نيمه شب با همديگه دعا كنيم
خداي آسمونا رو با يك زبون صدا كنيم
بگيم خداي مهربون ما رو ز هم جدا نكن
هرگز به عشق ديگري ما رو مبتلا نكن
كاش مقصد قايق ما يه جاي دور و ساده بود
كه عكس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود
كاش اونجا هيچ كسي نبود
يه وقتي با تو دوست بشه
تو نازنين من بودي مثل حالا تا هميشه
كاشكه به جز من هيچ كسي اين قدر زياد دوست نداشت
يا كه دلت عشق منو اول عشقاش مي گذاشت
كاش به پرنده بودي و من واسه تودونه بودم
شك ندارم اون موقع هم اين جوري ديوونه بودم
كاش تو ضريح عشق تو يه روز كبوتر مي شدم
يه بار نگاه مي كردي و اون موقع پر پر مي شدم
كاش گره دستامونو اين سرنوشت وا نمي كرد
كاش هيچ كدوم از ما دو تا هيچ دوستي پيدا نمي كرد
كاش كه مي شد جدايي رو يه جايي پنهون بكنيم
خاراي زرد غصه رو از ريشه ويرون بكنيم
كاش كه با هم يه جا بريم كه آدماش آبي باشن
شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابي باشن
كاشكه يه روز من و تو رو تو دريا تنها بذارن
تو قايق آرزوها يه روز مارو جا بذارن
اون وقت با لطف ماهيا دريا رو جارو بزنيم
بسوي شهر آرزو بريم و پارو بزنيم
بريم يه جا كه آدماش بر سر هم داد نزنن
به خاطر يه بادبادك بچه ها فرياد نزنن
بريم يه جا كه دلها رو با يك اشاره نشكنن
بچه ها توي بازيشون به قمريا سنگ نزنن
جايي كه ما بايد بريم پشت در زندگيه
عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگيه
چشمامونو مي بنديم و با هم ديگه مي ريم سفر
يادت باشه اينجا هوا غرق يه دلواپسيه
اما از اينجا كه بريم فقط گل اطلسيه
ترو خدا منو بدون شريك شادي و غمت
مثل هميشه عاشقت مثل گذشته مريمت
دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني
ديگه نه عاشقي نه مهربوني
منم ديگه تصميمم رو گرفتم
اصلا نمي خوام كه پيشم بموني
ديشب كه داشتم فكرام و مي كردم
ديدم با تو تلف شده جووني
يه جا يه جمله ي قشنگي ديدم
عاشقو بايد از خودت بروني
چه شعرايي من واسه تو نوشتم
تو همه چيز بودي جز آسموني
يادت مياد منتم رو كشيدي ؟
تا كه فقط بهت بدم نشوني ؟
يادت مي اد روي درخت نوشتي
تا عمر داري براي من مي خوني ؟
يادت مياد حتي سلام من رو
گفتي به هيچ كس نمي رسوني
حالا بيار عكسامو تا تموم شه
اگر كه وقت داري اگه مي توني
نگو خجالت مي كشي مي دونم
تو خيلي وقته ديگه مال اوني
خوش باشي هر جا كه مي ري الهي
واست تلافي نكنه زموني
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم
دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم
دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به
دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!!
اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش...
به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه
که
در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار
هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم
نا گهان چه قدر زود دیر می شود...
پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه
زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه
کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره
پای برده های شب حصیر زنجیره غمه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
من اسیرسایه های شب شدم
شب اسیر تور سرده اسمون
پا به پای سایه ها باید برم
همه شب به شهرجنون
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه
توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودش واین ورو اون ور می زنه
تورگهای خسته ی سرده تنم
ترس مردن داره پر پر می زنه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
دلم از تاریکی ها خسته شده
![]()
![]()
همه ی در ها به روم بسته شده![]()
![]()
![]()


