........
راستي ديروز بارون اومد منو خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر از كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدونيمونم عجيب واست دلواپسه
مثل يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش مي گذره؟
دلت ميخواد ميومدم يا تنها رفتي بهتره؟
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مياد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت مياد خنديديو گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم
سعي كن هميشه تو دل كسي بري كه
دلش انقدر بزرگ باشه كه براي رفتن به
دلش نيازي به كوچك شدن نداشته
باشي.
هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و
كسي كه چنين ارزشي داشته
باشدهيچگاه باعث اشك ريختن تو
نميشود.
وقتي كسي بهت گفت دوستت دارم بهش
نگو دوسش داري
وقتي كسي بهت گفت عاشقتم بهش
نگوعاشقشي
وقتي كسي بهت گفت برات ميميرم بهش
نگو براش ميميري
چون اگه يه روز بهت بگه ازت متنفرم تو
نميتوني بهش بگي ازش متنفري.
هيچ وقت به كسي دلنبند چون
دنياانقدركوچك است كه دو دل كنار هم جا
شود و وقتي كه دل بستي جدا نشو چون
دنيا انقدر بزرگ ميشه كه هيچ وقت
عشقتو پيدا نميكني.
زماني كه متولد شدم به من اموختند
دوست بدار ولي اكنون كه ديوانه وار وست
دارم ميگن فراموش كن.
دنبال كسي نباش كه بتوني با اون زندگي
كني دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني
زندگي كني.
به چشمانت بياموز هر كسي ارزش ديدن
ندارد
به دستانت بياموز هر گلي ارزش چيدن
ندارد
به قلبت بياموز هر كسي كنج ان جايي
ندارد
و بياموز كه قرمز بودن عشق ميخواهد.
بدترين شكل دلتنگي براي كسي ان است
كه كنار او باشي ولي بداني به او هرگز
نميرسي.
دوست واقعي كسي است كه دستان تو را
بگيرد ولي قلب تو رو حس كنه.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست
وقتش را با تو بگذراند نگذران.
شايد براي دنيا يه نفر باشي ولي براي يه
نفر يه دنيايي.
اگر كسي تو را انطور كه ميخواهي دوست
ندارد به اين معنا نيست كه تو را با تمام
وجود دوست ندارد.
دوست دارم نه به خاطرشخصيتي كه داري
بلكه به خاطر شخصيتي كه از با تو بودن
بدست مي اورم.
هميشه افرادي هستند كه تو را مي ازارند
با هين حال به همه اعتماد كن ولي فقط
مواظب باش به كسي كه تو را ازرده دوباره
اعتماد نكني
اگه راهم این روزا از تو یه کم دوره ببخش
توی زندگی ادم یه وقتا مجبوره ببخش
![]()
![]()
![]()
بگذر از من اگه صبر و طاقتم کافی نبود
عکس من تو قاب رویایی که می بافی نبود
![]()
![]()
![]()
بگذر از من اگه جمعه بود و باز دیر اومدم
شب واسه گفتن قصه ها با تاخیر اومدم
![]()
![]()
![]()
گل یکدونه گلدون بلور زندگی
چی دارم واست به جز یه عالمه شرمندگی
![]()
![]()
![]()
ارزوم همیشه این بوده که تو کسی بشی
سایه بون دل بی پناه بی کسی بشی
![]()
![]()
![]()
حالا که گذشته از من تو باید صاف بمونی
مث اینه شمدونای نقره شفاف بمونی
![]()
![]()
![]()
یه سبد دعا و خوشبختی فردا مال تو
دس من بود که می گفتم همه دنیا مال تو
![]()
![]()
![]()
تو بازم برو سراغ بازیا و نقاشی
نباید تو از حالا به فکر غصه ها باشی
![]()
![]()
![]()
برو زندگی رو با مهربونی رنگ بزن
همه رو با هرچی دوس داری هماهنگ بزن
![]()
![]()
![]()
دوری مون رو باز می ذاریم به حساب سرنوشت
انقدر خوبی که اخر می دونم میری بهشت
شب آرامي بود ...مي روم در ايوان ..تا بپرسم از خود
زندگي يعني چه؟
مادرم سيني چاي در دست ...گل لبخندي چيد...هديه اش داد به من
خواهرم تكه ناني آورد ..آمد آنجا لب پاشويه نشست
پدرم دفتر شعري آورد ..تكيه بر پشتي داد شعر زيبايي خواند
و مرا برد به آرامش زيباي يقين...
با خودم مي گفتم زندگي راز بزرگي است كه در ما جاري است
زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنيا جاريست...زندگي آبتني كردن در اين رود است
وقت رفتن به همان عرياني كه به هنگام ورود آمده ايم
دست ما در كف اين رود به دنبال چه مي گردد
هيچ!!!!!!!
زندگي وزن نگاهيست كه در خاطره ها مي ماند
شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل دادي شعله گرمي اميد تو را خواهد كشت
زندگي درك همين اكنون است زندگي شوق رسيدن به همان فردايست كه نخواهد آمد
تو نه در ديروزي و نه در فردايی ...ظرف امروز پر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز دريغش كردی آخرين فرصت همراهي با اميد است
زندگي ياد غريبيست كه در حافظه خاك به جا مي ماند
زندگي سبزترين آيه در انديشه برگ زندگي خاطر دريايي يك قطره در آرامش رود
زندگي حس شكوفايي يك مزرعه ..در باور بذر
زندگي باور درياست در انديشه ماهي در تنگ
زندگي ترجمه روشن خاك است در آيينه عشق
زندگي فهم نفهميدن هاست
زندگي پنجره اي باز به دنياي وجود تا كه اين پنجره باز است جهاني با ماست
آسمان...نور....خدا....عشق....سعادت با ماست
فرصت بازي اين پنجره را دريابيم در نبنديم به نور
در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم
پرده از ساحت دل برگيريم رو به اين پنجره با شوق سلامي بكنيم
زندگي رسم پذيرايي از تقدير است وزن خوشبختي من ...وزن رضايتمنديست
زندگي شايد شعر پدرم بود كه خواند چاي مادر كه مرا گرم نمود
نان خواهر كه به ماهي ها داد زندگي شايد آن لبخنديست كه دريغش كرديم
زندگي زمزمه پاك حيات است ميان دو سكوت
زندگي خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما تنهاييست
من دلم مي خواهد قدر اين خاطره را دريابم......

آخر قصه ي ما اينجا بود
خداحافظ همان کلامي بود
که تو در پشت خنده ها کشتي
( و در آن لحظه هيچ حرفي نيست )
نازنينم خداحافظ
پشت سر هيچ نگاهي به هرچه مانده مکن
شب و روز من با تنهايي
مثل يک برگ زير پاي بي تفاوتي است
تو برو
ماندن من مرگ من است
نازنينم خداحافظ
تو خودت شاخه اي از فاصله را هديه ام آوردي
تو خودت خواستي که دور از هم
شعله خاطره ها را به دست باد دهيم
و من ميان بهت و غرور
حرف آخر را زدم
نازنينم خدافظ
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردی
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
اي کاش تمام اينها را مي دانستي
بار خدايا دلم شکسته برس به فرياد دل شکسته ي من
.نمي دانم تقصير از من بود يا از او
نمي دانم من لياقت عشق اورا نداشتم يا او لياقت عشق مرا
.نمي دانم ، به خدا ديگر هيچ نمي دانم
.از خود بيزارم و از مردم فراري .دل شکسته اي غريبم
.آخرين بار که ديدمش مرا به ياد نداشت، مرا ديد و از من گذشت
.به اجبار به حرف واداشتمش.به او گفتم چرا؟
چرا مست و ديوانه ام کردي هنگامي که جدايي سرنوشتم بود؟
!با تمسخر گفت نمي دانم .من عاشق تو نبودم من دل در گرو ديگري دارم
.اين را گفت و به سادگي از کنارم گذشت
.ذره هاي قلب شکسته اي که با اميد کنار هم گذاشته بودم
دوباره از هم شکافت و قطره هاي اشک به آرامي صورتم را خيس کرد
.خدايا چه قدر تنهايم
.نه محرم رازي نه سنگ صبوري با که حرف از دل شکسته ام گويم
.همه غريب اند و آشنايي نيست .بار خدايا آتش عشق چه قدر سوزنده است
و سوزنده تر از آن که نتواني فرياد بر آري و بگويي سوختم
.آه ، سوختم .شعله هاي آتش عشق چه بي رحمانه مرا احاطه کرده است
.عشق حتي به من فرصت به خود آمدن را نمي دهد
.کاش حداقل طعم وصال را چشيده بودم
.در فراق به فراق رسيدم و حتي رنگ وصال را هم نديدم
.از وجودم تنها جسمي خاکي بر جاي مانده . قلب و روانم به يغما برده شد
.در تهي بودنم به دنبال قلب شکسته ام مي گردم
.سراغش را از که بگيرم ؟ از ک
خدا حافظ
اي آرام و قرار موقتِ من
خدا مي داند چقدر سخت است گفتنش
مثل عذابِ مردن
به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من
خودت گفتي بچگي نكن به خاطر من
به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته
دلم از رفتنت بد جوري شكسته
تو نمي ماني روياهاي خوبم
اما من فقط به تو مي گويم
فقط براي تو مي خوانم
فقط براي تو مي نويسم
از رنجي كه مي برم
از دردي كه دارم
تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب
براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري
مي دانم
شايد تو دوست داري من مجنون شوم
آواره شوم
اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم، نمي توانم
تو مي روي و يك بغض كال در گلو
جلوي آوازم را مي گيرد
نمي توانم تو را فرياد بزنم
گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد
تو مي روي و نمي داني انتظار چقدر سخت است
چقدر سخت است منتظر كسي باشي
كه هيچ وقت فكر آمدن نيست
مهمان عزيزي باشي
كه فانوس خانه اش روشن نيست
چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند
او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند
چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند
اسمت را از خاطره ها پاك كنند
چقدر سخت است كه به نام عشق فريبت دهند
با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند
تو مي روي و نمي داني من به تو عادت كرده ام
اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شكنم
نمي داني شكستن چقدر سخت است
آنكه نشكسته چقدر خوشبخت است
اگر مي خواهي من بشكنم
اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم
برو حرفي نيست
هميشه براي رفتن بهانه زياد است
آنچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد است
يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست
خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست
برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد
شايد عشق تو جاي ديگر
پيش كسي بهتر باشد
برو اما فراموشم نكن
اين ديوانه خود را به خاطر بسپار
دنيا همين امروز و فردا نيست
مرا نكن همبازي روزگار
برو مگذار آن روزها يادت برود
قصه آشنايي ما
اندازه يك آه كوتاه و پژمرده شود
برو سعي نكن بفهمي چقدر دلواپس چشمهاي توام
چه كنم، دست خودم نيست
آخر هنوز هم عاشق دل بيوفاي توام
مي دانم دوستم نداشتي و نداري
مي دانم در آزارم سنگ تمام گذاشتي و مي گذاري
چه مي شود كرد
يادت باشد دلم را شكستي و سر بلند مي روي
آنجا ديگر دلي را نشكن و سربلند برگرد
برو اما من در امتداد هر بهانه، بهانه ات را مي گيرم
نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه
اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را مي گيرم
برو اما به كسي نگو با من چه كردي
نمي خواهم ته دل بگويند چه نامردي
نگو ديوانه بود سرزنشت مي كنند
نگو حقش بود ظالمت مي كنند
نگو عشق ما از اول اشتباه بود
مي گويند رفيقش نيمه راه بود
نگو دست محبتش را رد كردي
مي گويند به خودت بد كردي
نگو زندگيش تباه شد
مي گويند براي تو گناه شد
نگو مرا براي بازي انتخاب كردي
مي گويند پلهاي پشت سرت را خراب كردي
نگو كارش گذشته از كار
مي گويند دعا زود مستجاب مي شود با حال زار
نگو نمي خواهمش آدم زياد است
مي گويند اين حرف آدمهاي بد نهاد است
نگو سكوت كرد هرچه تهمت شنيد
مي گويند شيطان را در چشمهاي تو ديد
نگو بيچاره بود و بيچاره ترش كردي
مي گويند نگاه در چشم ترش كردي؟
نگو زندگيش را گرفتم
نه به تو تقديم كردم هديه بود
نگو ناقابل بود
هرچه بود پيشكش دل بود
برای تو ، برای خودم ، برای خودمان
که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم،که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم خودمان را از خودمان
که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود.
که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد.
هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب...نقطه می گذاری .سر خط آغاز می کنی...
خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود میانمان که دوستش داشتی...
امروز یخ زده اند دست های کوچک مهربانت
بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟
دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم
می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است...
نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان
برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست
وامدار همان نگاه سرد...
وامدار همان سکوت سرخ...
وامدار همان صدای...
هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ...
که چقدر خسته ام.دلتنگم.خسته ام.
و من هنوز نمی دانم که تو از چه گریختی میان لحظه ها...
که چمدانت هنوز پشت در است
که هنوز قلمم بوی تو را می دهد
مگر قصه ی بازگشتت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد؟
که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو...
فدای چشمات اگه گریم پنهونیه
فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو
فدای چشمات تلخی لحظه های من
فدای چشمات لرزیدن صدای من
فدای چشمات اگه خراب و داغونم بخاطر تو
بی تو تموم میشه کارم
خیلی دوست دارم
منو نمی خوای
بی تو
تموم میشه رویام
ویرون می شه دنیام
چرا نمیای؟
بی تو
ستاره ها کورند
خاطره ها دورند
منو نمی خوای
بی تو
شبای من تاره
چشمات و کم داره
چرا نمی یای؟
بی تو تموم میشه کارم
خیلی دوست دارم
منو نمی خوای
بی تو
تموم میشه رویام
ویرون می شه دنیام
چرا نمیای؟
فدای چشمات اگه چشمام بارونیه
فدای چشمات اگه گریم پنهونیه
فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو
فدای چشمات تلخی لحظه های من
فدای چشمات لرزیدن صدای
فدای چشمات اگه چشمام بارونیه
فدای چشمات اگه گریم پنهونیه
فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو
فدای چشمات تلخی لحظه های من
فدای چشمات لرزیدن صدای من
فدای چشمات اگه خراب و داغونم بخاطر تو
بی تو تموم میشه کارم
خیلی دوست دارم
منو نمی خوای
بی تو
تموم میشه رویام
ویرون می شه دنیام
چرا نمیای؟
بی تو
ستاره ها کورند
خاطره ها دورند
منو نمی خوای
بی تو
شبای من تاره
چشمات و کم داره
چرا نمی یای؟
بی تو تموم میشه کارم
خیلی دوست دارم
منو نمی خوای
بی تو
تموم میشه رویام
ویرون می شه دنیام
چرا نمیای؟
فدای چشمات اگه چشمام بارونیه
فدای چشمات اگه گریم پنهونیه
فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو
فدای چشمات تلخی لحظه های من
فدای چشمات لرزیدن صدای من
فدای چشمات اگه خراب و داغونم بخاطر ت
فدای چشمات اگه چشمام بارونیه
فدای چشمات اگه گریم پنهونیه
فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو
فدای چشمات تلخی لحظه های من
فدای چشمات لرزیدن صدای من
فدای چشمات اگه خراب و داغونم بخاطر ت
من
فدای چشمات اگه خراب و داغونم بخاطر ت
فدای چشمات اگه چشمام بارونیه
فدای چشمات اگه گریم پنهونیه
فدای چشمات اگه هنوز پریشونم به خاطر تو
فدای چشمات تلخی لحظه های من
فدای چشمات لرزیدن صدای من
فدای چشمات اگه خراب و داغونم بخاطر ت
پشت پنجره ام را کوبيد
گفتم که هستي ؟
گفت : آفتاب
بي اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبيد
گفتم که هستي ؟
گفت : ماه
بي اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبيدند
گفتم که هستيد ؟
گفتند همه ي ستارگان دنيا
بي اعتنا طناب را آماده کردم
پشت پنجره ام را کوبيد
گفتم که هستي ؟
گفت : يک پرنده آزادي
من پنجره را با اشتياق باز کردم
گفتي كه : بي تو ، ز دنيا بگذرم
كنون جدايي نشسته بين ما
پيوند ياري ، شكسته بين ما
گريه مي كنم
با خيال تو
به نيمه شب ها
رفته اي و من
بي تو مانده ام
غمگين و تنها
بي تو خسته ام
دل شكسته ام
اسير دردم
از كنار من
مي روي ولي
بگو چه كردم
رفته اي و من آرزوي كس
به سر ندارم
قصه ي وفا با دلم مگو
باور ندارم ...
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
ديوانه باران نديده !!
زبان سكوت
يك ساعت تمام ، بدون آنكه يك كلام حرف بزنم به رويش نگاه كردم
فرياد كشيد : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمي زني ؟
گفتم : نشنيدي ؟ .... برو
گل سرخ و گل زرد
گل سرخي به او دادم ، گل زردي به من داد
براي يك لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
با تعجب پرسيدم : مگر از من متنفري ؟
گفت : نه باور كن ،نه ! ولي چون تو را واقعا دوست دارم ، نمي خواهم
پس از آنكه كام از من گرفتي ، براي پيدا كردن گل زرد ، زحمتي
به خود هموار كني
اشعار از کارو
امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم.
امشب هوا باراني است و من
نه
من امشب مي گريم.
شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني
گشايشي از گريه شبانه بگيرد.
شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود.
باران اشكهايم را مي شويد.
شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام.
اما نه
تو حتماًمي فهمي.
فردا كه ببينمت،
صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد
و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد
و حيرون مونده بود که کدوم يکي از حرف بزرگترا رو قبول کنه
مثلا تا همين چند وقت پيش هر بار که دفتر نقاشيش رو خط خطي مي کرد پدرش دعواش مي کرد و ميگفت که بابا جون خط کج نکش ! يادت باشه که هميشه خط صاف بکشي
ولي امروز تو بيمارستان وقتي مي ديد که هر بار بقيه مي گن که خط توي تلويزيوني که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر مي شه ، خط پيشوني پدر کج و کجتر مي شد
وبه همين خاطر ار باباش پرسيد: بابا چرا ناراحتي؟ خط صاف که بد نيست؟
مگه خودت به من نمي گفتي که هميشه خط صاف بکش؟
حالا مامان هم داره خط صاف مي کشه که!. پس چرا ناراحتي؟
گريه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم اين خطهارو خدا داره براي مامان مي کشه .تازه بابا جون هميشه که خط کج بد نيست
لا اقل ايندفه خط کج خيلي خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه ديگه ماماني رو نميبيني
دل دختر بچه هوري ريخت
اگه ماماني نباشه اونوقت من چيکار کنم!؟
به همين خاطر با همون زبون کودکي رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سرازکار بابام در نمي يارم و حرفاش رو متوجه نمي شم
تا حالا بهم مي گفت که خط کج بده . ولي امروز مي گه که خط کج خيلي خوبه
تازه بابا مي گه که اگه تو تو اون تلويزيون يه خط کج نکشي من ديگه مامانم رو نمي بينم
خدايا براي توکه اينهمه چيز رو آفريدي
مثل فيل که خيلي بزرگه
حالا برات سخته که فقط يه خطدختر بچه گيج گيج بود از اينهمه تناقض
و حيرون مونده بود که کدوم يکي از حرف بزرگترا رو قبول کنه
مثلا تا همين چند وقت پيش هر بار که دفتر نقاشيش رو خط خطي مي کرد پدرش دعواش مي کرد و ميگفت که بابا جون خط کج نکش ! يادت باشه که هميشه خط صاف بکشي
ولي امروز تو بيمارستان وقتي مي ديد که هر بار بقيه مي گن که خط توي تلويزيوني که به مامانش وصل کرده بودند داره هر لحظه صاف و صاف تر مي شه ، خط پيشوني پدر کج و کجتر مي شد
وبه همين خاطر ار باباش پرسيد: بابا چرا ناراحتي؟ خط صاف که بد نيست؟
مگه خودت به من نمي گفتي که هميشه خط صاف بکش؟
حالا مامان هم داره خط صاف مي کشه که!. پس چرا ناراحتي؟
گريه پدرش در اومد و رو به دختر گفت: دخترم اين خطهارو خدا داره براي مامان مي کشه .تازه بابا جون هميشه که خط کج بد نيست
لا اقل ايندفه خط کج خيلي خوبه . حالا برو از خدا بخواه که اون خطا رو کج کنه و گرنه ديگه ماماني رو نميبيني
دل دختر بچه هوري ريخت
اگه ماماني نباشه اونوقت من چيکار کنم!؟
به همين خاطر با همون زبون کودکي رو به خدا کرد و گفت: خدا جون من که سرازکار بابام در نمي يارم و حرفاش رو متوجه نمي شم
تا حالا بهم مي گفت که خط کج بده . ولي امروز مي گه که خط کج خيلي خوبه
تازه بابا مي گه که اگه تو تو اون تلويزيون يه خط کج نکشي من ديگه مامانم رو نمي بينم
خدايا براي توکه اينهمه چيز رو آفريدي
مثل فيل که خيلي بزرگه
حالا برات سخته که فقط يه خط کج ناقابل تو تلويزيون بکشي!؟
نه عزيزکم اصلا سخت نيست. بيا اينم يه خط کج خيلي بزرگ تو تلويزيون فقط به خاطر تو . و اين خط کج رو به عنوان هديه تولدت از من بپذير
اين حرفي بود که کودک همون لحظه شنيد و نمي دونست که از کجا ، ولي شنيد
و از فرداي همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کيک تولد مي پخت هر سال مي ديد که يه خط کج بزرگ رو کيک به اون کوچيکي افتاده کج ناقابل تو تلويزيون بکشي!؟
نه عزيزکم اصلا سخت نيست. بيا اينم يه خط کج خيلي بزرگ تو تلويزيون فقط به خاطر تو . و اين خط کج رو به عنوان هديه تولدت از من بپذير
اين حرفي بود که کودک همون لحظه شنيد و نمي دونست که از کجا ، ولي شنيد
و از فرداي همون روز بود که هر بار مادرش به مناسبت روز تولد دختر بچه کيک تولد مي پخت هر سال مي ديد که يه خط کج بزرگ رو کيک به اون کوچيکي افتاده
پاييز قلبم ساکت و سرده
دل که مي گفتم محرمه با من
کاشکي مي ديدي بي تو چه کرده
اي که به شبهام صبح سپيدي
بي تو کويري بي شامم من
اي که به رنجام رنگ اميدي
بي تو اسيري در دامم من
با تو به هر غم سنگ صبورم
بي تو شکسته تاج غرورم
با تو يه چشمه چشمهء روشن
بي تو يه جادم که سوت و کورم
اي که به شبهام صبح سپيدي
بي تو کويري بي شامم من
اي که به رنجام رنگ اميدي
بي تو اسيري در دامم من
چشمهء اشکم بي تو سرابه
خونهء عشقم بي تو خراب
شاديا بي تو مثل حبابه
سايهء آهه نقش بر آب
رفتي و بي تو دلم پر درده
پاييز قلبم ساکت و سرده
...........
صداي پاي آب
صداي پاي آب
نثارشب هاي خاموش مادرم !
اهل کاشانم .
روزگارم بد نيست
تکه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم بهتر از برگ درخت.
دوستاني، بهتر از آب روان.
و خدايي که در اين نزديکي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن کاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
من مسلمانم.
قبله ام يک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است:
من نمازم را وقتي مي خوانم
که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو .
من نمازم را ، پي « تکبير الحرام » علف مي خوانم ،
پي « قد قامت » موج .
کعبه ام بر لب آب،
کعبه ام زير اقاقي هاست.
کعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهر به شهر.
«حجرالاسود » من روشني باغچه است.
اهل کاشانم.
پيشه ام نقاشي است.
گاه گاهي قفسي ميسازم با رنگ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي، چه خيالي ..... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.
اهل کاشانم.
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاک « سيلک »
نسبم شايد ، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟
من از او پرسيدم: دل خوش سيري چند؟
پدرم نقاشي مي کرد
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.
باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه .
باغ ما نقطه بر خورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه کال خدا را آن روزع مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا انارکي ترکي بر ميداشت، دست فواره خواهش مي شـد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فکر بازي مي کرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يک بارش عيد، يک چنار پر سار.
زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسک بود.
يک بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود.
طفل پاورچين پاورچين ، دور شد کم کم در کوچه
سنجاقک ها.
بار خود را بستم ،رفتم از شهر خيالات سبک بيرون
دلم از غربت سنجاقک پر.
من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا،
تا ته کوچه شک،
تا هواي خنک استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار کسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.
چيزها ديدم در روي زمين:
کودکي ديدم ماه را بو مي کرد.
قفسي بي در ديدم که در آن ، روشني پرپر ميزد.
نردباني که از آن، عشق مي رفت به بام ملکوت.
من زني را ديدم، نور در هاون مي کوبيد.
ظهر در سفره آنان نان بود، سبزي بود، دوري شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در ميرفت آواز چکاوک مي خواست
و سپوري که به يک پوسته خربزه مي برد نماز.
بره اي را ديدم بادبادک مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه « نصيحت »گاوي ديدم سير.
شاعري ديدم هنگام خطاب به سوسن مي گفت « شما»
من کتابي ديدم، واژهايش همه از جنس بلور.
کاغذي ديدم، از جنس بهار.
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فـقيـهي نوميد، کوزه اي ديدم لبريز سؤال.
قاطري ديدم بارش « انشاء »
اشتري ديدم بارش سبد خالي « پند و امثال »
عارفي ديدم بارش « تننا ها يا هو »
من قطاري ديدم، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت.
من قطاري ديدم، که سياست مي برد (و چه خالي مي رفت )
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيايي، که در آن اوج هزاران پايي
خاک از شيشه آن پيدا بود:
کاکل پوپک،
خال هاي پر پروانه،
عکس غوکي در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهايي.
خواهش روشن يک گنجشک، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسک با صبح.
پله هايي که به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي که به سردابه الکل مي رفت.
پله هايي که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک رياضي حيات،
پله هايي که به بام اشراق،
پله هايي که به سکوي تجلي مي رفت.
مادرم آن پايي
استکان ها را در خاطره شط مي شست.
شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ.
سقف بي کفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي کرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
کودکي هسته زرد آلو را، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي کرد.
و بزي از« خزر » نقشه جغرافي، آب مي خورد.
بند رختي پيدا بود: سينه بندي بي تاب.
چرخ يک گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.
عشق پيدا بود، موج پيدا بود.
برف پيدا بود، دوستي پيدا بود.
کلمه پيدا بود.
آب پيدا بود، عکس اشياء در آب.
سايه گاه خنک ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در کوچه زن.
بوي تنهايي در کوچه فصل.
دست تابستان يک بادبزن پيدا بود.
سفر دانه به گل.
سفر پيچک اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاک.
ريزش تاک جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت کلام.
جنگ يک روزنه با خواهش نور.
جنگ يک پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يک آواز.
جنگ زيباي گلابي با خالي يک زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ « نازي » ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.
حمله کاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه « دفع آفات »
حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر « لوله کشي »
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله واژه به فک شاعر.
فتح يک قرن به دست يک شعر.
فتح يک باغ به دست يک سار.
فتح يک کوچه به دست دو سلام.
فتح يک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي
فتح يک عيد به دست دو عروسک، يک توپ.
قتل يک جغجغه روي تشک بعد از ظهر.
قتل يک قصه سر کوچه خواب.
قتل يک غصه به دستور سرود.
قتل مهتاب به فرمان نــئون.
قتل يک بيد به دست « دولت »
قتل يک شاعر افسرده به دست گل يخ.
همه روي زمين پيدا بود:
نظم در کوچه يونان مي رفت.
جغد در باغ «باغ معلق » مي خواند.
باد در گردنه خيبر، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچه آرام « نگين » قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر کوچه چراغي ابدي روشن بود.
مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، کوه ها را ديدم.
آب را ديدم، خاک را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور، جانور را در ظلمت ديدم.
گفت و گو با خدا
I dreamed
I had an interview with god .
خواب ديدم
در خواب با خدا گفتگويي داشتم .
" so you would like to interview me ? "
God asked .
خدا گفت پس مي خواهي با من گفتگو کني ؟
"If you have the time I said
گفتم : اگر وقت داشته باشي
God smiled ,
خدا لبخند زد
"My time is eternity ."
وقت من ابدي است .
"What questions do you have in mind for me ?"
چه سئوالاتي در ذهن داري ، که مي خواهي
از من بپرسي ؟
"What surprise you most about humankind?"
چه چيز بيش از همه شما را در مورد
انسان متعجب مي کند ؟
God answered . . .
خدا جواب داد . . .
that they get bored with childhoad
اين که آنها از بودن در دوران کورکي
ملول مي شوند .
They rush to grow up and then long to be children again ."
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت
دوران کودکي را مي
خورند .
"That they lose their health to make money .
اين که سلامت شان را صرف به دست
آوردن پول مي کنند
And then lose their money to restore their health ."
و بعد پول شان را خرج سلامتي مي کنند .
"That by thinking anxiously about the future ,
اين که با نگراني نسبت به آينده
They forget the present ,
زمان حال فراموش شان مي شود .
Such that they live in neither the present nor the future . "
آنچنان که ديگر نه در آينده زندگي
مي کنند و نه در حال .
" That they live as if they will never die ,
اين چنان که زندگي مي کنند که گويي
هرگز نخواهند مرد .
And die as if they had never lived . "
وچنان ميمرند که گويي هرگز زنده نبوده اند .
God's hand took mine and we were silent for a while .
خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي
هر دو ساکت مانديم .
And then I asked . . .
بعد پرسيدم . . .
As the creator of people what are some of
life's lessons you want them to learn ? "
به عنوان خالق هستي انسان ها ، مي خواهيد
آنها چه درس هايي از
زندگي را ياد بگيرند ؟
God replied eith a smile ,
خدا با لبخند جواب داد ،
" To learn they cannot make anyone love them .
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست
داشتن خود کرد .
What they can do is let themselves be loved . "
اما مي توان محبوب ديگران شد .
" To learn that it is not good to compare themselves to others . "
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با
ديگران مقايسه کنند .
" To learn that a rich person is not one who has the most ,
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که
دارايي بيشتري دارد .
But is one who needs the lest . "
بلکه کسي است که نياز کم تري دارد .
" To lear thet it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love ,
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي
عميق در دل کساني
که دوست شان داريم ، ايجاد کنيم .
And it takes many years to heal them . "
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن
زخم التيام يابد .
" To learn to forgive by practicing forgiveness . "
با بخشيدن ، بخشش ياد بگيرند .
" To learn that there are persons who love them dearly .
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند .
But simply do not know how to express or show their feelings . "
اما بلد نيستند احساس شان را ابراز
کنند يا نشان دهند .
" To learn that two people can look at the same thing and see it differently . "
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع
واحد نگاه کنند و آن را
متفاوت ببينند .
" To learn that it is not always enough that they be forgiven by others .
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران
آنها را ببخشند .
They must forgive them selves .
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند .
"And to learn that I am here
و ياد بگيرند من اين جا هستم .
Always . "
هميشه


