كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛
و درخت زيرلب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي وبي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد.
خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود.
به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.
اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.
دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد
و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت:
زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه ی هر عاشق ,اسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید
چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور
هنوزم اما نرسیدی ای تجلی ظهور
با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی
میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی
مث لالایی بارون، تو کویر بی صدایی
تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه یه هر عاشق باسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید
عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی
غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی
تو کجایی، تو کجایی

تویی که وجود منی دوستت دارم...می پرستمت....
میخوام تا ابد با تو باشم...برام فرق نمیکنه کجا باشم فقط با تو باشم...
برام فرق نمیکنه چی داشته باشم...فقط با تو باشم...
برام فرق نمیکنه که دیگران چی میگن .. فقط با تو باشم...
برام فرق نمیکنه چی دوست دارم... فقط اوون چیزی که تو دوست داری...
برام فرق نمیکنه بگم یا نگم....فقط تو بگوو....

عشق؛حاشیه انسان است بر کتاب آفرینش
عشق؛ است خلاصه جهان
عشق, چکیده ذرات و شیره کائنات است؛
عشق, پاسخ مبهم انسان به ابدیت است؛
عشق, جوابیه خدا به شیطان است؛
عشق است؛, سرطان دوست داشتن
عشق, خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوقست؛
عشق, پیغامیست که پرستوها به سرزمینهای دیگر میبرند؛
عشق لانه دارد, لک لکیست که روی درخت خاطرات ما

زندگی بی تو معنا ندارد
گرمای سوزان افتاب بی تو سرد است
پس برای من بمان وبدان که تا ابد با تو هستم
ای که دنیای منی تو عشق ورویای منی تو
بی تو سخته زنده بودن ایمانم
یا تو گر شد برایم
زنده اما دیر دیگر
ای همه جانم فدایت ایمانم
ایمانم زیباترینم
تویی عشق اخرینم
بی تو من تنهاترینم
دیر اما دل نبند


خراب راه من نشو که رفتنی ترین منم
که ماندنی ترین توئی شکستنی ترین منم ...!
خراب راه من نشو که نقش من بر آب شد ...
تو تا ستاره ساختی ... حریم من خراب شد
خراب راه من نشو که من همیشه خسته ام
تو تا سپیده قد بکش ... نبین که دل شکسته ام ...

مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود!
مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه
به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و
سخت دوست داشتن ديگري نيست .
پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته
خواهان نو شدن است و دگرگون شدن
تازگي ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق
چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و
عشق همچنان عشق بماند
ما که رفتیم ولی این
رسم وفاداری نبود
قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود
ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود
دل ما لایق اینکه بندازی زمین نبود
ما که رفتیم ولیکن قدرت رو دونسته بودیم
بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم
ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری
به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری
ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی
لااقل میومدی پیشم واسه خداحافظی
شاید اشتباه اما عاشقا دروغ میگن

ما که توقع نداریم دنیا به کاممون بشه
لیلی غصه کشتهی عشق و مراممون بشه
ما که توقع نداریم زندگی زیبا بشه باز
یا کلاغای قارقاری بیان بشن ترانهساز
به اسم عشق و عاطفه با قلبمون بازی میشه
هر کی با قانون خودش برای ما قاضی میشه
این روزا هرچی عاشقه رو زندگی میکشه خط
عشق و هوس یه معنیه توی کتابای غلط
خلاصه دنیای شما برای ما خیلی کمه
از این دیار بیکسی رفتن ما مسلمه
میریم و هرجا که بشه پرچم مشکی میذاریم
هرکی بخواد بدش بیاد با هیشکی تعارف نداریم
به جرم عاشقی این جور مجازات شوم دیگه کسی به سراغم نخواهد آمد
قلبم شتابان می زند شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام
و من تنهایی خود را در آغوش می کشم . تنها ماندم....
من می خواستم که با تو بمونم تا همیشه اما تو رفتی و نگفتی عاقبت این دل من چی می شه حالا چرا باز بر گشتی می گی بی تو نمیشه نمی خوامت دیگه برو گمشو از جلوی چشمام واسه همیشه روز اولی که دیدمت تو نگاه فهمیدم که رسیدم بهت اومدی جلو به من دادی دو تا دستت خندیدی گفتی تنهایی شده دیگه بسه بگو چرا یهو عاشقت شدم چرا برای تو زنده می شدم چون تو دست گرمت عشقو دیدم من اونیم که به عشق می خندیدم تو می گفتی عاشق شدی مثل من نترس بیا جلو قلبت بدش به من حالا بیا بشین پیش من عشق من واسه بوسه از اون لبات من تشنه ام یهو دلم گرفتی به بازی تو گفتی اگه دوستم داری بهم ثابت کن همه چیز بهت ثابت کردم اما تو .... من می خواستم که با تو بمونم تا همیشه اما تو رفتی و نگفتی عاقبت این دل من چی می شه حالا چرا باز بر گشتی می گی بی تو نمیشه نمی خوامت دیگه برو گمشو از جلوی چشمام واسه همیشه برو که دیگه بی خیالتم فکر نکن نگران حالتم چرا بر گشتی بگو چی می خوای بودنم شده واست آرزوی محال یادته تو زدی دلمو شکستی حالا اومدی می گی بودی تو مستی پشیمونی ولی بدون خودت خواستی برو گمشو برو خیلی پستی برو از پیش من برو از پیش من برو از پیش من
هر که دل آرام دید از دلش آرام رفت
† ای عشق †
ای عشق شکسته ایم مشکن ما را
...اینگونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
...ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
ای عشق ، پناهگاه پنداشتمت
...ای چاه نهفته راه پنداشتمت
ای چشم سیاه ، آه ، ای چشم سیاه
...آتش بودی ، نگاه پنداشتمت
ای عشق ، غم تو سوخت بسیار مرا
...آویخت مسیح وار بر دار مرا
چندان که دلت خواست بیازار مرا
...مگذار مرا ز دست ، مگذار مرا
ای عشق در آتش تو فریاد خوش است
...هر کس که در آتش تو افتاد خوش است
بیداد خوش است از تو
...وز هستی ما خاکسترکی سپرده بر باد خوش است
ای دل به کمال عشق آراستمت
...وز هر چه به غیر عشق پیراستمت
یک عمر اگر سوختم و کاستمت
...امروز چنان شدی که می خواستمت
!*****
*
لحظه های با تو بودن *لحظه های با تو بودن ، لحظه هایی سخت دوست داشتنی اند
!پنداری در مقابل دیواری از آینه ، رقص تصویرهای
مجنون را به تماشا نشسته ای
!لحظه های با تو بودن لحظه های دست افشانی جنون و شعرند
...آنزمان که جاری تر از خیال رودی نیست
و زلال تر از مهر سرودی ،
دل بارانی من ریشه در ژرفای صمیمیت دارد
و شعر پاکی اش بارانی است ، که بی اختیار می بارد
!دریایی که گاه می سراید : به نگاهم خوش آمدی
...و گاه در بیداد دستانت طوفان می کند و با سکوتی فریاد میزند
:بگذار از این پس تنها تو را بسرایم
!!!
******
من فکر می کنم ، پس هستم ... دکارت
من طغیان می کنم ، پس هستم ... کامو
در من این احساس : مهر می ورزیم ، پس هستیم ... مشیری
-------------------------------------------------------------------------
من نفس می کشم ، پس هستم
!!!چه توجیه قشنگی است ، برای بی ثباتی
و بی مرزی و بی هدفی آدم ها
!!!توجیهت به دل نشست ... ای آدم
!-------------------------------------------------------------------------
خواستم اينجا بنويسمش ... ديدم اينجا هم
جايش نيست ... بگذار بگذريم
!!!
اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ می شود. بديش اين است که می دانم تو هستی. کاش نبودی! مثل هزاران چيز ديگر که توی اين دنيا نيست ولی آدم ها باز الکی دنبالشان می گردند، نمی دانم، شايد بشود اسمش را گذاشت دلخوشی. دلخوشی من هم اين است که ميدانم هستی.
امروز يک چيز تازه فهميدم. فهميدم که اشک هايم مال تواند. فکر می کنم همه آدم ها همينطورند. به بهانه های مختلف، برای چيز های مختلف گريه می کنند اما همه اش آخر ختم می شود به همان چيزی که سال هاست توی دلت جا خشک کرده و هرچه می گذرد انگار بيشتر با تو انس ميگيرد، می شود جزيی از وجودت و خلاصه اينکه تا عمرداری اشکهايت آخر مال همان يک چيز است...
برايم گفته اند اقاقی ها را خيلی دوست داشتی. من هم دوست دارم... خودم را به اين راضی کرده ام که شايد گم شده ای. مثل عطر اقاقی های حياط بچه گی هايم که يک روز يک جايی ميان بازی ها و هيجان های کودکی توی دماغم پيچيدند و بعد ها هرچه دنبالشان گشتم پيدايشان نکردم...
می بينی؟ دوباره اشکهايم...
ديگر حرفی نمی زنم. فقط ای کاش بدانی که چقدر دلم برايت تنگ می شود.
هر جا که هستی مراقب خودت باش، بهانه قشنگ اشک های من
نامه ای برای خدا
دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
یادم آمد ...
آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
خدا خودش برمی دارد ... !
پرشدم از شوق برای نوشتن ...
دراز کشیدم روی زمین و دستی
زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !
نوشتم :
سلام ، محبوب من ... !
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
نسیم را می وزانی بینشان ...
آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
دل آدم را اینطور ببرد !
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
و داغش می کند با سرپنجه هایش !
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !
معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،
می آيی به پيشم !
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام
دانه های شبنم می کارد ،
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بينی چشمم به در می ما ند
نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !
و برود و بگوید کسی نیاید !
معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم !
مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !
مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی !
از تمام خواستن هايم !
تو خيلی خوبی !
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...
مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود ...
راستی يادت نرود !
آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
(( چون می دانی :
گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی
برای اينکه دوستت داشته باشم ،
يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))
***
تو چقدر مهربانی ...
مواظب خودت باش ... !
***
نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...
که برايش چيز بنويسد !
***
باز ساعت گذشته از نيمه
خواب می چسبد به آدم
خوابی با نفس های عميق !
***
چه کسی خدا را بیشتر از من دوست دارد ... ؟
چه کسی احساس ژرفتری از احساس من ، نسبت به او دارد ؟
دستش را ببرد با لـا !!!
دستی نمی بینم ...
*************
هميشه دلم می خواست تو خلوت و تنهايی باهات حرف بزنم.هميشه دلم می خواست هيچ کس رو تو خلوت خودم با تو راه ندم.هميشه دلم می خواست يه گوشه دنج رو برای صحبت کردن با تو داشته باشم.هميشه دلم می خواست کسی زمزمه های عاشقانه ام رو با تو نشنوه،اما الان اومدم اينجا در سکوت فرياد بزنم!اومدم در حضور همه آدمهايی که ميان اينارو می خونن بهت بگم در برابر دريای لطف تو قطره ای بيش نيستم،اومدم بگم در مقابل همه نعمتهايی که به من عطا کردی و موفقيتهايی که نصيبم کردی و بخصوص موفقيتی که امروز نصيبم شد جز دو رکعت نماز شکر عاشقانه چيزی ندارم که پيش کش کنم که نشوندهنده عجز وحقارت من در برابر اين همه لطف باشه التماس می کنم که اينو از من بپذير.
يادش بخير چه شبهايی رو که وقتی همه خوابيده بودن دستهامو به سوی آسمون بلند می کردم و همون طور که اشک می ريختم باهات صحبت می کردم ،دردودل می کردم ،دعا می کردم،سپاسگزاری می کردم.اما اون اشکها اصلا دليل ناراحتی من نبود خودت می دونی که خيلی موقعها بوده که خوشحال بودم اما بازم اشکام سرازير می شد .اصلا دعا کردن و راز ونيازی که با اشک و اظهار عجز نباشه مزه نمی ده
اينجا جايي بود که مي تونستم راحت بنويسم ، از خودم ، فکرم
بنويسم از همه آن چيزهايي که که موجب شاديم بودند و يا غمگيني ام ....
اما مدتيست که حتي اينجا هم نمي توانم آنطور که مي خواهم بنويسم ، نمي شود گفت همه آن چيزهايي را که در اعماق اين ذهن خسته زسوب کرده .....اين چنذ وقت به قدري فکر کرده ام که گاهي فکر مي کنم سرم عين ديگ بخار ديگر ظرفيت ندارد و هر آن امکان تکه تکه شدنش هست ......
گاهي دلم مي خواهد مي توانستم سرم را بکنم وبکوبمش به ديوار طوري که چنان له شود که ديگر نتواند فکر کند .........
چيه ؟ !!! چون من هميشه مي گم بايد اروم باشيم و فلان و بهمان نبايد چيزي بگم ؟ ...
مي بيني من که مي گم يه وقتايي نمي شه حرفامو اينجا بنويسم .....مي خوام اينبار ديوانه باشم .....ديوانه ......گاهي مي گم چه خوبه آدم ديوانه باشه وقتي ديونه مي شي ديگه راحت مي شي ، رها از قيد بندهاي اين فکر لا مذهب که داره منو ديونه مي کنه ، به نظر تو ديوانه راه عقل رو مي ره يا دل رو ؟
فکر کنم هيچکدوم ....چرا علي الظاهر راه دل رو مي ره اما الان به نظرم نه براش عقل مهم هست و نه دل، ديوانه فقط مي ره ، به کجا ؟ مقصد معلوم نيست ، ........چه خوبه که راه خودتو بري .........
اب که از سرم گذشت بگذار بازم بگم شايد اين مغز آروم شه؟؟؟
بدتر اين هست که اين همه فکر مي کنم اما نه تنها به نتيجه نمي رسم بلکه گيچ تر و سرگردون تر هم ميشم ......
واي چه بد هست که نتوني دقيق تصميم بگيري که چکار بايد بکني .......
عجب ....ديوانه هم نمي تونم شم ......شايدم الان بگي نه همدل خودت خبر نداري الان ديوونه شدي .......اما بگذار همين الان مثل يک ديوانه راستين يک اعتراف بهت بکنم
اشتباه مي کني الان ديو ونه نشدم چرا ؟ چون هنوز هم وقتي مي خوام همين نوشته رو تايپ کنم عليرغم اينکه کمتر تابع محافظه کاريهاي ذهن هستم اما کاملا کنارش نگذاشتم...
خوشم اومد از خودم ......چرا ؟ چون صداقت ديوانه واري تو همين يه سطرهست ......
عجب ....خب نه عاقل ، نه عاشق ، نه ديوونه !!!!
تو معلوم هست چي مي گي ؟
خدايا تو مي فهمي مگه نه ؟
وقتي يکي نه عاقله ، نه عاشقه ، نه ديوانه تکليفش چي هست ......
تکليف عاقل که معلوم هست تنها بر مبناي منظق مي ره ....
عاشقان هم که از اول تاريخ تکليفشون روشن هست تنها دل .........
ديوانه هم که به هيچ رسيده ........به همان ابديت .......
من اما چه بايد بکنم ....شايد بگي بايد يه راه حد وسط رو انتخا ب کنه ، اما وقتي پيدا نمي کنه بايد چه خاکي بر سر بريزه ؟
مي گم کاش يه خاکي حداقل بود همين امشب به خدا مي ريختم رو سرم شايد يک دري به روي اين وجود خاکي حيران گشوده مي شد .......
خداياااااااااااااااااااااااااااااا
مي شنوي ........
بابا جان تسليم .......
کمک ...........
هيس ......؟؟
بازم همون صدا ......وقتي درمونده مي شم ، وقتي اين عقل و دل و ديوانگي در وجودم کلي با هم بحث مي کنن و حاصلي جز يک روح آشفته برايم نمي گذارند صدايي مي گويد
آرام باشم ......
نه ديوانه باش ، نه عاقل باش، نه عاشق ........
پس چه باشم ؟
خودت باش .........
اما من چطور مي توانم خودم باشم وقتي که اينها اينگونه وجودم را به آتش مي کشند .................
هيس.................
خودت باش ؟
گفتي چه خاکي بر سر بريزي ؟
يک خاک هست که بايد سرمه چشم کني ، يک خاک هست که بايد آويزه گوش کني ، يک خاک هست که بايد مزه مزه اش کني ، يه خاک هست که بايد ملکه ذهنت کني ، پادشها
قلبت .........يک خاک هست که بايد اسيرش باشي ......اسارتي که اوج آزادي و آزادگيست.......
بگو چه خاکي که خسته ام .....ديگر تواني ندارم .....
مي گويم عزيزکم .......
خاک توکل .....
خدا.....
خدا ...
خدا جان کمک کن توکل کنم به تو ......کمک کن متوکلت باشم ....
مي دونم اگر به تو توکل کنم کمکم مي کني تا خودم باشم ، همان اشرف مخلوقاتي که آفريدي…………
چي می شد اگر بهش ميگفتي دوستش داري
چرا براي همه چيز اينقدر قيد و شرط ميگذاري؟ مگه نمي بيني که چشماش منتظر شنيدن اين
جمله از لبهاي تو است؟ مگه نمي بيني که برات هر کاري ميکنه ؟ مگه نمي بيني که خودشو
به خاطر تو به آب و آتيش ميزنه ؟ مگه وقتي اين کارها را برات ميکرد قيد و شرط
گذاشته بود ؟
هيچ فکر کردي که اگر دوستت نداشت هيچ وقت اين کارها را نمي کرد ؟
شايدم تقصير اون است .که داره به حرف دلش گوش ميکنه...
پس چرا ساکتي ؟
هنوز هم
داري فکر ميکني که اگر بهش بگي دوستش داري برات دردسر ميشه؟ پس خيلي بيجاکردي که
با کسي دوست شدي که ميترسي بهش بگي دوستش داري ... دفعه آخرت باشه ...
قلب
آدمها
که توپ نيست باهاش بازي ميکني. هي قلش ميدي اين و و اون ور
.يادت باشه هر کاري که
با اون ميکني يکي ديگه هم به سر تو مياره !!
نديدي اين چرخه بينهايت را که چطور
روابط بين آدمها زنجيروار تکرار ميشه...پس منتظر روزي
باش که چشمت به تمناي يک
" دوستت دارم ! "به لبهاي ديگري خشک بشه

سلام ....!!(سلام کردن رو دوست دارم )
می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم....
او رفت و تنها ماند...
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است...
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است...
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود...
گفت: عشق دروغی بیش نیست...
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی.......
گفتم:عشق درد است....
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...
گفتم: عشق تضاد است...
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام....!
گفتم عشق راز است....!
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود.....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ...!!
آهی سردی کشید..!
دیگه هیچی نگفت..!
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت....!!




تو شبستون چشات![]()
پاي پله هاي پلكت مچ مهتاب و مي گيرم![]()
اون دمي كه گرگ و ميشه![]()
با يه گله ي شقايق پيش پاي تو مي ميرم![]()
من شبو با خاطراتم وصله مي كنم مي دوزم![]()
من به هر رعد نگاهت گر ميگيرم و مي سوزم![]()
اگه روزو خواسته باشي شب و تا تهش مي نوشم![]()
مي زنم به آبو آتيش با خود خورشيد مي جوشم![]()
زخم خورشيدي تن رو با شب و شبنم مي بندم![]()
اگه مقتول تو باشم دم جون دادن مي خندم![]()
تو با اين نگاه ياقي قرق سينه ي مايي![]()
فاتح قلعه رويا كي به فتح ما ميآيي![]()


سلامی دوباره. ما کمتر آهنگ میریزیم تو وبلاگ ولی این چند تا آهنگ .....
در ضمن من این آهنگ ها رو از سایت www.fmmusic.blogfa.com استفاده کردم.

سلام خدمت همگی دوستان ...
خواستم کتاب بوف کور رو بریزم توی وبلاگ . خواستم از خودتون بپرسم که بریزم یا نریزم .آخه این جوری که می گن درصد بیش تری که این کتاب را خواندند خود کشی کردند . خودم هم دارم می خونم ولی هنوز تمام نشده
منتظر نظر ها هستم.
موندن و بودن با تو نه دیگه تکرار نمی شه
دنیارم اگه بدی دلم ازت صاف نمی شه
تو برو از این به بعد تنهایی یاورم میشه
نه دیگه دوست دارم محال باورم بشه
حیف قلبم که یه روزی به تو دادم عشقم و نه
چشمای بارونی من کرده بودش به تو عادت
به خدا جهنمم جایی واسه تو نداره
حیف آتیش که بخات روی سر تو بباره
حرف من همینه که برو پی کاره خودت
هر چی درد و غم و غصه هست همگی مال خودت
حالا حقته بری یه گوشه ای زار بزنی
از غم نبودنم هی داد و فریاد بزنی
از خدا اینو می خوام همیشه آواره بشی
واسه درمون دلت دنبال راه چاره شی
حیف قلبم که یه روزی به تو دادم عشقم و نه
چشمای بارونی من کرده بودش به تو عادت
به خدا جهنمم جایی واسه تو نداره
حیف آتیش که بخات روی سر تو بباره
حرف من همینه که برو پی کاره خودت
هر چی درد و غم و غصه هست همگی مال خودت


