![]()
بریم بالای اتوبان روی پل واستیم. صبح زود. وقتی که گرگ و میشی هوا رفته و نموره نموره آفتاب داره میریزه بیرون. حالا ماشینا رو نگاه میکنیم که از روبرو میان و از زیر پامون رد میشن و میرن.
از دور که میان، سرعتشون آرومه. هر چقدر نزدیک تر میشن سرعت تندشون رو بیشتر حس میکنیم، و با بیشترین سرعت از زیر پامون رد میشن.
دست همو گرفتیم و تو آسمون واستادیم و رویا هامون رو مرور میکنیم.
من یه ماشینو میبینم که برامون چراغ میزنه.
من لبخند میزنم.
روزمون شروع میشه ...


نوروز ، روزي نو حرفهايي تازه و آرزوهايي جديد و يک فرصت نو براي پيشرفت و پرواز ، همه اينها تمام دغدغه هاي من در این روزهای پایانی سال ، سعي ميکنم به خودم تفهيم کنم که سال آينده سال خوبيه سالي جداي از اين همه جنگ و تحقير اما با این هم خوش بینی بزرگترين آرزوي من اين که سال آينده از امسال بدتر نباشه !
پشت ميز قمـــــار ، دلهـــره ي عجيـــبي داشتم
بـــــــرگي حــــــــــکم داشتـــم
و ديگـــر هر چه بود ، ضعيف بــــود و پاييـــن
بازي شروع شد
حاکم ، او بود و من ، محـکـــوم
همه برگهايم رفتند ، برگ سر ، هيچ نماند
برگـــي از جنس وفـــا رو کـــــرد
من بالاتر آمـــــدم
بازي ، دست من افتــــاد
عشق آمد ؛ با حکم عشوه و نــــاز ، بريــد
و حکم آمد از جنس چشم سياهش
زندگي ، حکم پاييـــــن من بود و
... من باختــــــــــم !

من امشب به اندازه تمام نبودن ها، تنها بودم
امشب به اندازه کسانی که نبودند تا شادیم را با آنها قسمت کنم، بی کس بودم
امشب، حس غریبی در تنم بود
می لرزیدم
نه از ترس
نه از سرما
می لرزیدم، چون به اندازه لحظاتی که می توانستم با دوست قسمت کنم، پیر می شدم
کاش تو بودی
فقط تو
که جای همه را برایم پر می کردی
کاش تو می دیدی
که من به اندازه وسعت وجود تو، غمگینم
کاش ...
کاش امشب کسی بود
تا اشک هایم را می زدود
و کسی بود تا شانه ای برای تکیه زدن، رایگان می فروخت
کاش سری بود، که حرف هایم را ببیند
کاش دلی بود، که دردم را احساس کند
اما امشب
من به تعداد صدای جیرجیرک ها تنها بودم
به اندازه ستاره های خاموش شده، بی کس بودم
به غلظت سیاهی شب، غریب بودم
کاش کسی بود ...
|
غروب | |

خدايا در اين سالي كه در پيش است
نميدانم چه تقديرري مرا فرموده اي، ليكن
در آغاز طلوع روشن سالي كه مي آيد،
كمك كن تا رها سازم ز خود
من كوله بار يك هزار و سيصد و افسوس
هزار و سيصد و اندوه
خدايا مهربانم كن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضايت را عطايم كن
بفهمان زندگي زيباست
خداوندا؛ تو راه سبز ايمان را نشانم ده
تو نيكي پيشه ام فرما
كه راه حق صبورانه بپيمايم
و هرگز من نباشم از زيانكاران
رفيقا؛ مهربانا؛ عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت شست و شويم ده
تو پاكم كن، قرارم ده
كريما؛ دست هاي گرم و لبخندي عطايم كن
تو اي نزديك تر از من به من
اينك مرا درياب، پناهم ده
عزيزا؛ پاسدار حرم هر لحظه ام فرما
تو ذكرت را عطايم كن
كه با يادت، دلم آرامشي يابد
حبيبا؛ قدردان خوبي ام فرما
تو اي گرداننده دلها و چشمانم
تو اي تدبير بر هر روز و هر شامم
تو چرخاننده احوال اين دنيا
بگردان؛ حال من را سوي آن حالي كه ميداني
تو آرامش عطايم كن
تو اي آموزگار پاك خوبي ها
تو راه مهرورزي را نشانم ده
بگير اين دست تنهاي مرا، در دست پر مهرت
طبيبا؛ اي كه نامت مرهم دردم
شفايي مرحمت فرما
تو را مي خوانمت اينك
اجابت كن مرا، اي منتهاي راه راهجويان
تو بر ميناي اين هستي
رضا بودن عطايم كن
كه من همراه هر سختي
بجويم گوهر پنهان و زيباي گشايش را
خدايا مزه پاك عطش را بر لبان تشنه ام بنشان
بنوشان جرعه اي از آن طهور ناب روحاني
مرا مست مي جام حضورت كن
براي محو تاريكي، بسوزان جهل من را،
شعله ام گردان
مرا در اين سيه سودا، وين سرماي پر سوز و سكوت سايه هاي سرد،
ياري كن
و با تدبير پر مهرت،
سحرگاهان سروش سبز سيماي سعادت ساز ساقي،
هديه ام فرما
خداوندا؛
نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي اما،
براي مردمان خوب اين وادي
عطا فرما:
هزار اميد
هزار و سيصد آگاهي
هزار و سيصد و هشتاد بهروزي
هزار و سيصد و هشتاد و پنج لبخند زيبا را ...
آمين
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست
عشق وقتیه که مادر بزرگ من آرتروز گرفته، نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه. پدر بزرگم این کار رو براش میکنه ، حتی حالا که دستاش آرتروز گرفتن .
عشق وقتیه که شما واسه غذا خوردن میری بیرون و بیشتر چيبس خودتون رو میدید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو به شما بده.
عشق وقتیه که مامان برای بابا قهوه درست میکنه قبل از اینکه بده به بابا امتحانش میکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.
عشق وقتیه که خواهر بزرگترم تمام لباسهای خودشو میده به من و خودش مجبور میشه بره بیرون تا لباس جدید بگیره.
عشق وقتیه که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد ؛
...خبرم کن
... بهت قول نميدم که
ميخندونمت
.ولی می تونم باهات گريه کنم
...اگه يه روز خواستی در بری
...حتماً خبرم کن
،قول نميدم که ازت بخوام وايسی
.اما می تونم باهات بيام
...اما
اگه يه روز سراغم رو گرفتی
...و خبری نشد
...سريع به ديدنم بيا
...احتمالاً بهت احتياج دارم


