تبليغاتX
کارخانه عشق

آينه به خودم نگاه مي کنم
خيره مي مانم و بهت زده
زير لب زمزمه مي کنم چه آشناي غريبي
از چشمان اشک آلودم هزار قصه تلخ مي خوانم
و در چروک چهره ام هزار ديروز رفته از دست را مي بينم
چه چيز مانده برايم از آن همه عذاب و اشک و ماتم
هيچ جز چهره اي پير و شکست خورده
جز نگاهي همچنان منتظر
و جر خاطراتي که مشتي خاک گرفته
هچون کرم ابريشم که برگ مي خورد و بزرگ مي شود
لحظه لحظه اين زندگي مرا مي خورد و من هر روز نح
يف تر از روزهاي دگر
و امروزم آشفته تر و سردتر از هر ديروزي
اما در اين همه سردي آنچه که هيزم گرمي است و تنم را از سرما مي رهاند
چهره محو توست چرا که ديگر خوب به ياد نمي آرمت اما بدون به ياد آوردن چهره ات هم هنوز عاشقت مانده ام
و اشکهايم هر روز مزار کهنه خاطرات را در سينه پوسيده ام شستشو مي دهند
ديگر هيچ
ه
راسي نيست چرا که ديگر اندکي دقيقه بيشتر نمانده است به وصال هميشگي تنم با خاک
ديگر نه منتظر مي شوم نه مي خروشم تنها نظاره مي کنم
آري نظاره مي کنم اين سرنوشت رفته از دست را
و رهايم رهاتر ازهر انديشه آزادي که هيچ مقصدي در پيش ندارد
و دل کنده ام از هر چه که مرا به بودن وادار مي کند
پلک فرو مي بندم و باز هم در سکوتي مبهم تو را به ياد مي آرم
آري براي هميشه به تو فکر مي کنم
چرا که هر گاه پلک بر مي بندم جر تو هيچ چيز آرامشم را تضمين نمي کند
پس براي ابد پلک فرو مي بندم از اين همه تشويش تا در آرمشي شگرف از خيال تو آسوده بخوابم

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 17:3 توسط دریا |


فردي از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد

خداوند پذيرفت

او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند
هر کدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد
ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود
به طوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !

آنگاه خداوند گفت :
اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم

او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد

ديگ غذا ...
جمعي از مردم ...
همان قاشقهاي دسته بلند ...
ولي در آنجا همه شاد و سير بودند

آن مرد گفت : نمي فهمم !!!
چرا مردم اينجا شادند
در حالي که در اتاق ديگر بد بختند؟
با آنکه همه چيزشان يکسان است؟

خداوند تبسمي کرد و گفت :
خيلي ساده است
در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند
هر کسي با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد
چون ايمان دارد که کسي هست که در دهانش غذايي بگذارد

+ نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 22:25 توسط دریا |