تمام حرف هایم نم گرفته
شاید
تنها چیزی که برایم مانده
همین تنفر کاغذی است
هر دو جیبم
کاملا خالی است
از چیز هایی مانند احساس و محبت
صدای خشن دستانم
آغوش نیست
من مشت هایم مشت هستند
من دستانم گناه را فهمیده اند
تمام کسی که تمام من بود
مرا از من گرفت
مرا شکافت و دوباره از نو
با تنفر بافت
چیزی که بودم نیستم
تمام شب بو ها خشک اند
ماهی های برکه ی شعور مرده اند
درک پیدا نیست
نهایت در بی نهایت گم شده
یک سیگار روشن
با چند مهمان نا خوانده
این مهمان هر لحظه ای من شاید باشد
باور کن
برای دقایق یک اثیم
چقدر باید دقیقه ها محکوم می شدند
تا گذشته های خشمگین باور کــــنند
که حالا همه چیز فرق کرده
انگار تمامشان یک رویا بیش نبود
من تا گلو درون لجنزار فرو رفته ام
من برای سقوط کردن
وقت کسی را نگرفتم
درست است که
این ها شاید برگ های آخر بازی باشند
اما کسی هنوز نمی داند
آسه دل را چه کسی دارد

