من از احتمال رفتن هم سخن مگو ، می ترسم .
ازهجوم خالی اطراف وقتی دیگر نباشی ،
از جادوی بی تفاوتی لغزیدن در مرداب فراموشی ...
از همه اینها می ترسم .
عزیز روزهای بارانی ام ،
می ترسم آن روزهایی را که راه خانه را گم می کنی ،
روزهایی که دستت به بلندی بنفش آسمان نمی رسد ،
روزهایی که یک جهان اضطراب سهم رویاهایت است ... تنها بمانی .
می ترسم با مویه های باد در روزهای ناگزیر تشویش تنها بمانی .
می ترسم ، آخر زیاد حوصله نداری .
می ترسم خدای ناکرده همه نسبت هایت را با دالان های بازی مان انکار کنی !
بگویی : « من پروانه تر از این حرف هایم » و پیله گی خود را از یاد ببری .
آی همبازی ... نکند همه روزهایی که بر من بی تو می گذرد ، بی من باشی .
می ترسم دیر کنی ، آنقدر دیر که پیدایم نکنی .
می ترسم جایی زیر دست و پای دلتنگی بمانم و تو هم دیر کنی .
می ترسم آنقدر دیر بیایی که کلید گم شود .
روزی بیایی بی کلید ، پشت در، زیر باران بمانی .
چه حرف هایی می زنم ...
..........
من فقط ترسیده ام ، از احتمال نیامدن تو و نیامدن باران
... همین


